X
ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ
مینویسم از عشقم به همسرم و همه وجودم پسرم
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1395 | نویسنده : یه مادر
بازدید : مرتبه

 همسری دارم که بی نهایت بهش عشق می ورزم و  شازده کوچولویی که

به معنای واقعی فرمانروای قلب مادرشه .

 قرار بود برای دومین بار مادر بشم ولی تقدیر چیز دیگه ای بود و این دفتر از خاطرات

"یک جوانه کوچک" تبدیل شد به جایی برای دلنوشته های من " دلخوشیها کم نیست"

بهمن 93 خدای نازنیم بار دیگه لطفش رو شامل حال ما کرد و شازده کوچولوی دوست

داشتنی رو به ما هدیه داد

 

 مینویسم از دلم  برای همسرم و فرمانروایان قلبم *****

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 1 مرتبه

سلام

من اومدم

هی من میخوام ثبت روزانه هامون روی نظم بیوفته ولی نمیشه

از دست این پسر کوچولو

امسال تابستون برای پسرکم و البته ما پر از اتفاقای بد وتجربه های سخت بود

توی هفته ی اول ماه رمضان یه روز نخود داشت با داداشش بازی میکرد و دنبالش کرده بود که یهو

میوفته روی زمین و دستاش رو تکیه گاه خودش میکنه و 3 روز میگذره و منکه هی مراعات همسرجان

رو میکردم چون خیلی مشغله داشت اخرش دادم در اومد گفتم من خودم این بچه رو میبرم دکتر و

بردیم و دیدیم ساعد نخود شکسته گچ گرفتیم و 23 روز توی گچ بود

درست سه روز بعد از باز کردن گچ دستش عصر یه روز پر کار با خستگی با پسرا اومدم خونه

پسری خیلی کلافه بود و میگفت نمی دونم چکار کنم انرژیم خالی بشه گفتم بیا برو روی تردمیل

جزییاتش بماند ... من کنار نخود نشسته بودم که مبادا پاشو بزاره روی دستگاه که یهو نخود دستش

رو میزاره روی تسمه و .... به شکل خیلی بدی کف دست و دو تا انگشت پسرکم ساییده میشه

خیلی سخت بود ..... بیشتر از 30 روز مدام شستشو و پانسمان و رسیدگی تا بچه م خوب بشه

هفته ی قبل

اول مهر

خونه ی مامانم اینا ساعت 8 صبح نخود میاد از رختخواب داداشش که جلوی تی وی بود رد بشه که

تعادلش بهم میخوره و با صورت میخوره به میز شیشه ای تی وی و بالای ابروش یه شکاف عمیق

میوفته .....اینکه چه بر سرم رفت و چقدر بچه م رو شکنجه کردن و آخرش بردیم یه شهر دیگه بخیه

کردیم بماند

5 تا بخیه خورد

دیروز بخیه ها رو کشیدیم

حالا مراحل ترمیم رو داریم

اون روزی برای نخود قربونی کردیم

خلاصه که 4 چشمی هم مواظبیم ولی باز مراقبت میخواد

الهی که بلا از همه دور باشه

الانم 10 روزه من سرما دارم و تلف شدم دیگه

رکورد زدم در زندگیم نهایت 3 روز سرمام طول میکشید چون کلی برا خودم دارو گیاهی و انواع و

اقسام دمنوش و بخور تجویز میکردم

ولی الان حتی یادم میره برا خودم یه بخور بزارم

استراحت هم ندارم اصلا

ولی باز هم هزاران مرتبه خدا رو شکر میکنم به خاطر وجود بچه هام

 

الهی همگی همیشه سلامت باشید

 

پ.ن : فردا پونزدهمین سالگرد عقدمونه و من و پسری امشب از خرید که اومدیم اقاهه رو با کیک

و فشفشه و شمع و مخلفات غافلگیر کردیم

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1395 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 8 مرتبه

خدا رو شکر

هوا حساااابی خنک شده

در واقع سرد شده ، وای که من لحظه شماری میکنم برای پاییز

در اولین فرصت باید برم کدو بخرم و یه مقدار هم برگ جمع کنم برای راه پله

قلاب بافی هم که به راهه

دلم میخواد عکس بزارم ولی لب تاب جان با گوشی من سر ناسازگاری داره...

بر میگردم

 

 

راستی کسی می دونه چرا نمی تونه قالب وبلاگم رو از سایت های دیگه انتخاب کنم؟

هر چی میزارم ترجمه نمیشه




موضوع :
تاريخ : جمعه 12 شهريور 1395 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 16 مرتبه

جمعه 12 شهریور 95

دو روز قبل شارژر گوشیم رو خونه ی مامان اینا جا گذاشتم و الان خیلی بچه مثبتمخجالت

در همین راستا دیشب ت ل گ ر ا م و وای*بر رو روی لب تابم نصب کردمخندونک

 

اقاهه 1 ساعت قبل پسرا روئ برد خونه مامانش و مثلا من گفتم بمونم به کارای اتاق پسری برسم

داره بارون میباره ..... بسسسییییار لطیف و زیبا هرچند ...

دیشب یه طوفان فوق العاده شدید و رعد و برق های یکسره شهر و دیارمون رو به هم ریخت

از سمت شمالی بارون خیلی کج می بارید کلی از دو طبقه خیس شد

خدا به داد مردمی برسه که خونه هاشون خونه نیستغمگین

حرف زیاد دارم ولی باید برم خمیر درست کنم برای شام

فعلا .. بای

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 12 شهريور 1395 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 14 مرتبه

سلام دوباره به دنیای نی نی وبلاگ

وای که چقدرررررر دلم تنگه اینجاست

امشب چندتا از پست های وبلاگم رو خوندم کلی اشک سرازیر شد غمگین

چرا این گوشی ها اینقدر زندگیمون رو پر کردن

خدایی هیچ کجا حال و هوای اینجا رو نداره

 

 

خلاصه که نی نی وبلاگ و دوستان گلمممممم

دلم حسااابی براتون تنگ شده

 

از خودم هم بگم

با دو تا شازده پسر در کنار همسرجان روزگار میگذرانیم

پسری ان شالله چند روز دیگه پایه ی چهارم رو شروع میکنه

نخود خان ما هم حسابی برای خودش وروجکی شده و ما سه تا رو به خدمت گرفته

الان 18 ماه و 3 هفتشه

از 10 ماهگی راه میره

الان کلی کلمه به سبک خودش میگه

کلمات واضحش ماما و بابا و دادا و نون و دد و مانا  و هرچی هم تموم بشه یا نباشه یا نخواد میگه بسه

 

خدا کنه تنبلی نکنم و بیام روزمره های گل پسرا رو بنویسم

 

 

دوست جونام شما هم بیایید

یه سر و سامونی بدی

 

 

همتون رو دوست دارممحبت




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 9 دی 1394 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 64 مرتبه

و اما زندگی

اقاهه همچنان به کربلا رفت و آمد میکنه

پسری کلاس سومه و برای خودش حسابی آقا شده

و وروجک دردونه ی ما عجیییییب دلبری میکنه از اهل خونه

سعی میکنم روزانه بنویسم و هفتگی آپ کنم امیدوارم تنبلی نکنمسکوت

باز هم میاااااااااااام




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 9 دی 1394 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 73 مرتبه

سلام وبلاگ نازنینم

سلام دنیای مجازی

وااااااااااااای که چقدررررررررررر دلم برات تنگ شده بود

اعتراف میکنم که در حق وبلاگم و دوستان نازنینم خیلی بی معرفتی کردم

غرق اطرافم شدم

وقت گذروندن با دوستانی جدید که به واسطه ی مدرسه رفتن پسرم وارد زندگیم شدن

ولی هر چی فکر میکنم دوستان این خونه و دوستیشون یه حال و هوای دیگه داشت

خیلی خاص ..........بغض گلوم رو گرفته

توی خیلی از شرایط سخت و توی تنهاییام اینجا مامن ارامش بود

باید گرد و غبار رو از این خونه ی دوست داشتنی پاک کنم

پس

دوباره سلاااااااااااااااااام




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 2 ارديبهشت 1394 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 214 مرتبه

امیرحسین نازم

فرشته کوچولو تو خوابِ نازه

 

در حال آفتاب گرفتن

 

فرشته های نازنینم




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 27 فروردين 1394 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 224 مرتبه

 

یه پسر کوچولوی تپلوی کلافه روی پام نشسته ، یه پسر مهربون و مامانی جلوی تی وی دراز کشیده

و از روز تعطیلش لذت میبره و همسری که در کربلاست ......

تمام روزها و ساعت هام رو مادری پر کرده

این روزها فقط و فقط مادر پسرها هستم

همین

خدایا شکرت




موضوع :
تاريخ : جمعه 8 اسفند 1393 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 194 مرتبه

پسرکوچولوی ما روز شنبه 18 بهمن 1393 ساعت 9:15 صبح به دنیا اومد.

جزئیات تولد پسری رو ان شالله سر فرصت می نویسم فقط بگم روزهای سختی رو پشت سر

گذاشتیم ، سخت بود چون تجربه تلخ انتقال محمدرضا به بیمارستانی دیگه برای بستری شدن

در nicu  باز هم تکرار شد و پسرکوچولومون به خاطر ریتم تند تنفسش به بیمارستان دیگه ای

منتقل شد که البته خوبیش این بود که تو همین شهر بود اون هم به لطف برادرم و یک دوست

باز هم من نتونستم لذت در آغوش گرفتن و شیر دادن بدو تولد پسرم رو بچشم ......

امیرحسین نازم 4 شب بستری بود ، 25 بهمن احساس کردم رنگ پسرم زرد شده و بردیمش دکتر

و باز هم لحظه های سخت .... 2 شب به خاطر زردی بستری شد ......

خیلی سخت بود چون درد شدیدی داشتم خیلی شدید و با بخیه مجبور بودم دنبال کارهام باشم

پزشکم گفت عملم سخت بوده که اون هم باشه سرفرصت که بگم .

فقط اینو بگم که مدیون مامانم بودم و هستم و تا دنیا دنیاست مدیونشم . برای من و خانوادم خیلی

زحمت کشید . در کنارش بابا هم هوای محمدرضای من رو داشت و داداش بزرگم که کمک بزرگی

بهمون کرد . همسری خیلی خسته شد خیلی دوندگی کرد و خیلی تنها بود...............

حرف زیاده ، الان تمام وقتم پر شده . پسرمون شبها خوب نمی خوابه و من عاشقانه شب ها رو

با پسرم سر می کنم ، راه میریم ، روی پام تکونش میدم ، کنار تختش میشینم و.......

سختی هاش رو راحت تر میگذرونم چون تمام خصوصیاتش مثل داداششه .

شازده کوچولو هم که حالا شازده بزرگه ست دو روزه تب داره و دلم داره پاره میشه تا پسرکم خوب بشه.

خدا خودش حافظ همه فرشته های ناز باشه.

از دوستای گلم هم ممنونم

کامنتها رو خوندم ، ببخشید که بدون جواب تایید می کنم . همتون رو دوست دارم ممنون از مهربونیتون




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 23 بهمن 1393 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 165 مرتبه

اميرحسين گلمون 18 بهمن به دنيا اومد.




موضوع :
تاريخ : جمعه 17 بهمن 1393 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 227 مرتبه

کمتر از 13 ساعت مونده به تولد شازده ی دوم

امروز رفتم بیمارستان و کارهای پذیرشم انجام شد . ساعت 6 صبح باید بیمارستان باشم .

قراره بی حسی اسپاینال باشم البته اگه شجاع باشم وگرنه میرم برای بیهوشی.....

خدایا خودت هوای همه مامان ها و مسافراشون رو داشته باش

خدایا هوای محمدرضای من رو داشته باش

دلم پی محمدرضامه ، قراره فرداشب بابا و مامانم پیشش باشن..........

خیلی کار دارم برم انجامشون بدم...

التماس دعا مهربونا




موضوع :
تاريخ : شنبه 27 دی 1393 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 199 مرتبه

تا اومدن دومین فرشته ی زندگیمون چیزی نمونده . 8 بهمن قراره نامه ی عملم رو بگیرم و 19 بهمن

اگر خدا بخواد پایان این انتظار سخت و شیرین می رسه .

پسرکوچولو مدام در حال چرخیدن و تغییر وضعیته . پسر بزرگم (الهی فداش بشم ، دلم قنج میره

میگم پسر بزرگم . الهییییی که همه ی زنان دنیا این حس شیرین رو تجربه کنن) لحظه شماری می کنه .

و من پر از استرسم ، نمی دونم چرا اینقدر از عمل ترسیدم همش فکر می کنم چه کنم بی هوشی بهتره

یا بی حسی ، نکنه زردی بگیره بچه ، نکنه ....... ذهنم درگیره .

خدا کنه برای همه به خیر بگذره من هم به خیر و خوشی بگذرونم .

توکل بر خدا




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 253 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 9 مهر 1393 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 387 مرتبه

                                                                                       



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 4 مهر 1393 | نویسنده : یه مادر
بازدید : 1113 مرتبه

تشریف بیارید ادامه مطلب

 

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 27 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 29 نفر
بازديدهاي ديروز : 274 نفر
بازدید هفته قبل : 636 نفر
كل بازديدها : 129987 نفر