ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

مینویسم از عشقم به همسرم و همه وجودم پسرم

 همسری دارم که بی نهایت بهش عشق می ورزم و  شازده کوچولویی که

به معنای واقعی فرمانروای قلب مادرشه .

 قرار بود برای دومین بار مادر بشم ولی تقدیر چیز دیگه ای بود و این دفتر از خاطرات

"یک جوانه کوچک" تبدیل شد به جایی برای دلنوشته های من " دلخوشیها کم نیست"

 مینویسم از دلم و دلتنگی هام برای همسرم .

*******************

هدیه ای از جانب خدای مهربونم در راهه ، فرشته ای از بهشت..............

 

 

 

 

 

 
نوشته شده در سه شنبه 11 آذر 1393ساعت 19:56 توسط یه مادر|

و اما زندگی

اقاهه همچنان به کربلا رفت و آمد میکنه

پسری کلاس سومه و برای خودش حسابی آقا شده

و وروجک دردونه ی ما عجیییییب دلبری میکنه از اهل خونه

سعی میکنم روزانه بنویسم و هفتگی آپ کنم امیدوارم تنبلی نکنمسکوت

باز هم میاااااااااااام

نوشته شده در چهارشنبه 9 دی 1394ساعت 23:38 توسط یه مادر| |

سلام وبلاگ نازنینم

سلام دنیای مجازی

وااااااااااااای که چقدررررررررررر دلم برات تنگ شده بود

اعتراف میکنم که در حق وبلاگم و دوستان نازنینم خیلی بی معرفتی کردم

غرق اطرافم شدم

وقت گذروندن با دوستانی جدید که به واسطه ی مدرسه رفتن پسرم وارد زندگیم شدن

ولی هر چی فکر میکنم دوستان این خونه و دوستیشون یه حال و هوای دیگه داشت

خیلی خاص ..........بغض گلوم رو گرفته

توی خیلی از شرایط سخت و توی تنهاییام اینجا مامن ارامش بود

باید گرد و غبار رو از این خونه ی دوست داشتنی پاک کنم

پس

دوباره سلاااااااااااااااااام

نوشته شده در چهارشنبه 9 دی 1394ساعت 23:35 توسط یه مادر| |

امیرحسین نازم

فرشته کوچولو تو خوابِ نازه

 

در حال آفتاب گرفتن

 

فرشته های نازنینم

نوشته شده در چهارشنبه 2 ارديبهشت 1394ساعت 0:36 توسط یه مادر| |

 

یه پسر کوچولوی تپلوی کلافه روی پام نشسته ، یه پسر مهربون و مامانی جلوی تی وی دراز کشیده

و از روز تعطیلش لذت میبره و همسری که در کربلاست ......

تمام روزها و ساعت هام رو مادری پر کرده

این روزها فقط و فقط مادر پسرها هستم

همین

خدایا شکرت

نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردين 1394ساعت 15:17 توسط یه مادر| |

پسرکوچولوی ما روز شنبه 18 بهمن 1393 ساعت 9:15 صبح به دنیا اومد.

جزئیات تولد پسری رو ان شالله سر فرصت می نویسم فقط بگم روزهای سختی رو پشت سر

گذاشتیم ، سخت بود چون تجربه تلخ انتقال محمدرضا به بیمارستانی دیگه برای بستری شدن

در nicu  باز هم تکرار شد و پسرکوچولومون به خاطر ریتم تند تنفسش به بیمارستان دیگه ای

منتقل شد که البته خوبیش این بود که تو همین شهر بود اون هم به لطف برادرم و یک دوست

باز هم من نتونستم لذت در آغوش گرفتن و شیر دادن بدو تولد پسرم رو بچشم ......

امیرحسین نازم 4 شب بستری بود ، 25 بهمن احساس کردم رنگ پسرم زرد شده و بردیمش دکتر

و باز هم لحظه های سخت .... 2 شب به خاطر زردی بستری شد ......

خیلی سخت بود چون درد شدیدی داشتم خیلی شدید و با بخیه مجبور بودم دنبال کارهام باشم

پزشکم گفت عملم سخت بوده که اون هم باشه سرفرصت که بگم .

فقط اینو بگم که مدیون مامانم بودم و هستم و تا دنیا دنیاست مدیونشم . برای من و خانوادم خیلی

زحمت کشید . در کنارش بابا هم هوای محمدرضای من رو داشت و داداش بزرگم که کمک بزرگی

بهمون کرد . همسری خیلی خسته شد خیلی دوندگی کرد و خیلی تنها بود...............

حرف زیاده ، الان تمام وقتم پر شده . پسرمون شبها خوب نمی خوابه و من عاشقانه شب ها رو

با پسرم سر می کنم ، راه میریم ، روی پام تکونش میدم ، کنار تختش میشینم و.......

سختی هاش رو راحت تر میگذرونم چون تمام خصوصیاتش مثل داداششه .

شازده کوچولو هم که حالا شازده بزرگه ست دو روزه تب داره و دلم داره پاره میشه تا پسرکم خوب بشه.

خدا خودش حافظ همه فرشته های ناز باشه.

از دوستای گلم هم ممنونم

کامنتها رو خوندم ، ببخشید که بدون جواب تایید می کنم . همتون رو دوست دارم ممنون از مهربونیتون

نوشته شده در جمعه 8 اسفند 1393ساعت 15:15 توسط یه مادر| |

اميرحسين گلمون 18 بهمن به دنيا اومد.

نوشته شده در پنجشنبه 23 بهمن 1393ساعت 15:38 توسط یه مادر| |

کمتر از 13 ساعت مونده به تولد شازده ی دوم

امروز رفتم بیمارستان و کارهای پذیرشم انجام شد . ساعت 6 صبح باید بیمارستان باشم .

قراره بی حسی اسپاینال باشم البته اگه شجاع باشم وگرنه میرم برای بیهوشی.....

خدایا خودت هوای همه مامان ها و مسافراشون رو داشته باش

خدایا هوای محمدرضای من رو داشته باش

دلم پی محمدرضامه ، قراره فرداشب بابا و مامانم پیشش باشن..........

خیلی کار دارم برم انجامشون بدم...

التماس دعا مهربونا

نوشته شده در جمعه 17 بهمن 1393ساعت 20:50 توسط یه مادر| |

تا اومدن دومین فرشته ی زندگیمون چیزی نمونده . 8 بهمن قراره نامه ی عملم رو بگیرم و 19 بهمن

اگر خدا بخواد پایان این انتظار سخت و شیرین می رسه .

پسرکوچولو مدام در حال چرخیدن و تغییر وضعیته . پسر بزرگم (الهی فداش بشم ، دلم قنج میره

میگم پسر بزرگم . الهییییی که همه ی زنان دنیا این حس شیرین رو تجربه کنن) لحظه شماری می کنه .

و من پر از استرسم ، نمی دونم چرا اینقدر از عمل ترسیدم همش فکر می کنم چه کنم بی هوشی بهتره

یا بی حسی ، نکنه زردی بگیره بچه ، نکنه ....... ذهنم درگیره .

خدا کنه برای همه به خیر بگذره من هم به خیر و خوشی بگذرونم .

توکل بر خدا

نوشته شده در شنبه 27 دی 1393ساعت 12:11 توسط یه مادر| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 12 آذر 1393ساعت 12:47 توسط یه مادر| |

                                                                                       


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 9 مهر 1393ساعت 19:27 توسط یه مادر| |

تشریف بیارید ادامه مطلب

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 4 مهر 1393ساعت 12:59 توسط یه مادر| |

                          

نوشته شده در سه شنبه 1 مهر 1393ساعت 15:05 توسط یه مادر| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 31 شهريور 1393ساعت 19:16 توسط یه مادر| |

امروز عصر پسری رو بردم شهر بازی ، قبلش با هم رفتیم مطب دکترم و تاریخ سونو رو عوض کردیم تا

بمونه برای وقتیکه همسری برگرده . دلم میخواست امروز به پسری حسابی خوش بگذره ولی آخرش

مثل همیشه هی گفت یه دور دیگه یه بار دیگه .... بیشتر از یک ساعت اونجا بودیم ، حالم اصلا خوب

نبود کمرم که دیگه داشت اشکم رو در میاورد فقط میخواستم به ماشینم برسم که اون هم دور پارک کرده

بودم ... پسری شاکی اومد بیرون ولی حرفهایی بهش زدم اون هم با بغض و درد که وقتی رسیدم جلو

سوپرمارکت(باید حتما خرید میکردم)گفت از ماشین پیاده نمیشه و من رفتم خرید وقتی برگشتم دیدم

عین مردای گنده دستش رو صورتشه گریه میکنه ، گفتم ببین چجوری حال خودت رو هم گرفتی.....

هوا تاریک بود و خیابون شدیدا شلوغ ، بعد از بریدگی آخر که دور زدم ترافیک بود که یهو یه پراید پیچید

جلوم شوکه شدم دستم رو گذاشتم روی بوق و نفهمیدم چجوری کنترل کردم که نکوبم به بلوار......

تمام ترسم هم به خاطر بچه ها بود پسری و تودلیم که در برابرشون مسئولم ، خدا بهمون رحم کرد.

خلاصه که امشب خیلی بهم فشار اومد ... امروز به همسری تو وایبر نوشتم به کارات برس درکت میکنم

امشب پر از بغض شدم دلم خواست به علی بگم برگرد و دیگه نرو کربلا ولی خوب شد که بهش حرفی

نزدم . من شرایطش رو درک میکنم ما با هم تصمیم گرفتیم پس پای همه چی می ایستیم .

خدا خودش کمک کنه که از پس این دوران هم بر بیام .

یادم رفت بنویسم پسری از دیروز دست به قلم شده و به قول خودش شعر میگه ، امشب هم وقتی

رسید خونه یه برگه از من خواست و گفت حتما باید امشب چیزی رو بنویسه ، میخواد از دل من

در بیاره ، ازم خواهش کرد باهاش حرف نزنم که بتونه تمرکز کنه عزیییییییییییییزم عاشق این کارهای

عجیبشم . خدایا شکرت

نوشته شده در سه شنبه 25 شهريور 1393ساعت 22:24 توسط یه مادر| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستای گلی که رمز میخوان بگن


نوشته شده در يکشنبه 16 شهريور 1393ساعت 20:56 توسط یه مادر| |

Design By : Night Melody