ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

آقاجان.........

می دونی می خوام کجا برم می دونی می خوام چیکار کنم می خوام برای کفترا یه خورده گندم ببرم اونجا که گنبدش طلاست با کفتراش پر بزنم دوسش دارم اماممه در خونشو در بزنم بعضی شبا تو خونمون بابام به مادرم می گه می خوام برم امام رضا به خدا دلم تنگ دیگه بابام می گه امام رضا مریضا رو شفا می ده دوای درد مردمو از طرف خدا می ده می خوام برم به مشهد و یه هفته اونجا بمونم تو حرم امام رضا نماز حاجت بخونم بهش بگم امام رضا مریضا رو شفا بده دوای درد مردمو از طرف خدا بده آقاجون می خوام بیام به مشهدت به طواف کفترای گنبدت براشون یه کیسه گندم بیارم خبر از دردای مردم بیارم بهشون بگم برام دعا کنن اونقدر تا که تورو رضا کنن ...
27 شهريور 1392

آقا ، خیلی وقته دلم هوای حرمتون رو کرده.....

خوش به حال کسی که در صحنت ، زیر باران اسیر خواهد شد . .   دارم از دوری تو می میرم ، دعوتم کن که دیر خواهد شد . .   ا للهم صَلِّ عَلیَ عَلِی ِبنِ موسیَ الرِضاَ المُرتضی      اَ لاِمامِ التَقِی النَقِی وحجتکَ عَلَی مَن      فوقَ الاَرض و مَن تحتَ الثَریَ     الصِدیقِ الشَهید صَلاةً کثیرةً تامةً زاکیةً متواصلةً     متواترةً مترادفةً کَاَفضَلِ مَا صَلَّیتَ عَلَی اَحَدٍ مِن اَولیِائِک ...
27 شهريور 1392

سالگرد قمری...

  چه شبی است امشب سالگرد بهترین شب زندگی من و همسرم  شبی که دل توی دلم نبود چند سال انتظار کشیدیم و چقدر سختی کشیدم ........... دعا کردم نذر کردم لحظه آخر نجمه خاتون ، مادر آقا امام رضا رو واسطه قرار دادم........ دقیقا 8 هفته منتظر موندم شب تولد امام هشتم  باید میرفتم سونو.... چه هدیه ای گرفتم من اون شب............. وجود یه جنین چند میلیمتری که قلبش ضربان داره چه وساطتی کرد بانو ....... من هم مادر رضا شدم محمدرضای من   خدایا کمکم کن در برابر این همه نعمت و هدیه ارزشمندی که عطا کردی برایت بندگی کنم. ...
26 شهريور 1392

اعتماد ، توکل ، آرامش

  همسری میخواد بره بصره ، بازدید از یک نمایشگاه . میگه باید بره ، بعدش هم زمینی وارد ایران میشه و ان شالله از اولین جایی که پرواز داشته باشن میاد. هر وقت میخواد پاشو از کربلا بیرون بزاره بیتابی های من شروع میشه خدا و امام حسین و آقام ابوالفضل عباس و امام رضا و خاندان و نزدیکان و وابستگانشون از دستم خسته شدن دیگه . میگن : آخه دخترجون تو مگه اون رو نسپردی به ما ؟ مگه نگفتی امانته دست ما ؟ مگه نگفتی به ما اعتماد داری ؟ مگه توکل نکردی؟ دیگه چته خب؟ بس کن دیگه  آروم باش...........     بعدا نوشت : کافیه که تصاویر یک مسجد و یا حرم یکی از امامان و معصومین از تلویزیون پخش بشه اونوقته که پسرم با آه و...
26 شهريور 1392

مادرانه ، از ته دل...

خیلی خوشحالم که نسترن جون و حسین آقا بالاخره عروسی گرفتن و بعد از طی مسیر سخت و طولانی به آرامش رسیدن. الهی که تک تک لحظات زندگیشون سرشار از عشق و محبت باشه.     ...
22 شهريور 1392

بدون عنوان

دیروز رفتیم خونه مانا ، فقط برام خستگی داشت . رانندگی توی یه جاده 45 کیلومتری میتونست خیلی لذتبخش باشه ولی به خاطر ترافیک شدید دو تا شهر و شلوغی بین شهرها کلافه کننده شده بود ولی سعی کردم از بارونش لذت ببرم به خصوص که حدود 20 دقیقه فقط برف پاک کن(بارون پاک کن در واقع) رو دور تند بود . بعد از ظهرش که مهمانی دعوت بودیم و رفتیم و تا تموم بشه من مامان و پسری رو برسونم خونه شد 6 ، رویا تماس گرفت و شاکی که تو کجااااااایی من حوصله ام سر رفت از صبح توی خونه ام ....... گفتم میرم دنبالش با هم بریم خرید که خانوم ملتمسانه خودش رو لوس میکنه میگه بیام، برام لازانیا درست میکنی؟! یعنی خداااا حسرت موند به دلم . تا حالا غیر از فست فود من لازان...
21 شهريور 1392

مرور جشن سالگرد ازدواجمون

هفته قبل که سالگرد ازدواجمون بود ، اون شب من و پسری دوتایی جشن گرفته بودیم که خیلی به هردومون خوش گذشت . با اینکه دیر وقت تصمیم به این کار گرفته بودیم ولی دیدم بدون کیک نمیشه پس دست به کار شدم . . .   خیلی خوشگل بود ولی برای تزئینش باید بر میگردوندم: با یک انار که دون کردم و یک هلو و یک شلیل میزمون رو کامل کردیم . از اونجایی که شمع 11 نداشتیم شمع 5 به همراه 6 تا شمع به قول من شام غریبانی گذاشتیم که مجموعش بشه 11 : بعد هم من و پسری نوبتی از هم عکس گرفتیم که البته بعد از چندتا عکس یادم اومد از دوربین دیجیتالمون که با اومدن گوشیها در حال خاک خوردن بود استفاده کنیم که با استفاده از پایه دوربین بالاخر...
21 شهريور 1392