ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

معماری

باد و بارون و طوفان یه کم غر بزنم من الان میتونستم روی مبل کنار پنجره نشسته باشم و توی این سر و صدای بارون و باد برای خودم قلاب بافی کنم ولی چه کنم که اسیر این درس شدم فکر کنم دیگه مغزم داره جواب میکنه ذهنم درگیره با رنسانس ، بیزانس ، گوتیک ، افلاطون و ارسطو استوارت میل و گیدئون ، زوی و کارونی ، معماری رم و یونان ، فضا و حجم و فرهنگ و و و ........ دیشب به این نتیجه رسیدم که یک معمار میتونه از نظر عقلی دچار مشکل باشه من اینجا از همه معماران عذرخواهی میکنم قصدم توهین نیست نمیدونم با چه کلماتی حسم رو بگم ، وقتی زیادی غرق در فهم و شناخت بشی و از همه علوم قرار باشه بدونی خب ممکنه اطرافیان بگن طرف دیوانه است توی مبانی...
26 دی 1391

قصه های من و پسری

خدایا سپاسگزارم الان خیلی بهترم هرچند پسری با کارهاش اذیتم میکنه ولی خب اون بچه است نمیتونم ازش انتظار داشته باشم شرایط رو درک کنه . عصری دیگه با کلی قربون صدقه پسری رو راضی کردم که بریم بیرون البته ایشون بعد اینکه آناناس میل کرد شاکی شد که چرا اینو بهم دادی گلوم سوخت و من هم تعجب که ای بابا من خودم خوندم که برای سوزش گلو زمان سرماخوردگی خوبه ، خلاصه شازده پسر ما تا نیم ساعتی غر زد و هی گفت که حالم بده قلبم یخه ولی خودم گرمم.................تا اینکه گفتم بیا بریم به آقای دکترت بگیم که پسر خوبی بودی و آمپولت رو زدی بعدش هم میبرمت شهر کتاب برات کتاب و برچسب میخرم که بالاخره رضایت داد و با کلی فس و فس حاضر شد . ...
24 دی 1391

قاطی کردم

فکر کنم اگر بخواد همینجور پیش بره یکی از ما دو تا شاید هم هردومون روانی بشیم آقا من غلط کردم گفتم این ماه نیا.............. من بزرگترین اشتباه زندگیم رو مرتکب شدم رفتم دانشگاه................... این بچه داره من رو به جنون میرسونه بینهایت خودرایه برای اینکه چیزی بخوره باید از التماس شروع کنم تا به داد و هوار و فریاد برسم............... دو روزه هر کاری میکنم حاضر نیست بعد از ظهر پامونو از خونه بیرون بزاریم بهش میگم بیا بریم دوچرخه سواری قاطعانه میگه نه میگم بیا بریم توی شهر کنار رودخونه قدم بزنیم بعدش هم چندتا مجله بخریم بیاییم باز هم نه اینها کارهای مورد علاقه پسر منه ولی مثل اینکه تصمیمش رو...
24 دی 1391

بدون عنوان

امتحان امروزم 45 دقیقه وقتش بود و من با سرعت هرچه تمام تر 20 دقیقه ای نوشتم و بلند شدم ، همه حواسم پی پسرم بود ، پسر کوچولوی من دیشب تا صبح خوب نخوابید و هر نیم ساعت صدام میزد که مامااااااااان صبح شده؟؟؟ الهی بمیرم براش بچه ام نیمچه تبی داشته و حال ندار بود ، طفلک هر چی دستمال توی خونه بوده رو استفاده کرده ، بنده هم از دیشب گفتم چرا بچه ام تنها تنها مریض باشه منم میشم مثل اون و حالا من یک عدد مامان سرما خورده همراه با گلودرد و بینی که داره از خجالت دستمالهای باقیمونده در میاد خدائیش از اول پاییز بیشتر پست هام مربوط به سرماخوردگیه عجب گرفتاری شدیم ها همسری دو هفته است اونجا مریضه من که چند هفته قبل یه پروسه...
24 دی 1391

بدون عنوان

همسری میدونم نباید گله کنم از دوری و از دلتنگی بگم . میدونم شرایط تو اونجا خیلی سخت تره میدونم که تو هم دلت خیلی تنگ شده ولی دیگه دست خودم نیست من و پسری بد جوری دلتنگتیم...............................                ...
23 دی 1391

بابا و مامان ...

پسر گلم الان حالش خیلی بهتره دیروز عصر پنیسیلین دوم هم بهش تزریق شد و گل پسرم ریز ریز اشک ریخت . دیروز صبح وقتی مامانم تلفن کرد که حال پسری رو بپرسه ، از مهمونای شب قبل هم پرسید که کی رفتن و ...(مامان و بابا زودتر رفته بودن) من هم براش گفتم که تا 11.5 بودن   ظرفها نشسته مونده و خونه حساااااابی ریخته و پاشیده و من تا صبح بیدار برای پسرکم...........   مامانم شاکی شد که الان چه وقت چیدن برنامه این مهمونی بود و..... گفت میخوای بیام کمکت ؟ گفتم نه بابا کجا، این همه راه رو بکوبی بیای نیم ساعت بعد مامان تلفن کرد که چیا لازم داری برات بگیریم ؟ میگم شما کجایید؟ -تو راه شهرتون ، نزدیکیم. خدا همه پدر و مادرها ...
22 دی 1391

پسرکم

پسرم خوابه ، خوابی که از صبح تازه یادش اومده به سراغ پسرم بیاد دیشب هم تا خود صبح دمای بدن پسرم از 38 پایین نیومد ساعت 7.5 بود که دیدم پیشونیش کمی خنک شده الهی بمیرم برای بچه ام دیشب دایی هاش که خیلی همیشه سر به سرش میگذاشتن دلشون ریش شده بود برای پسری ، دایی مسعود هی نازش میکرد و بهم میگفت هواشو داشته باش دوباره می اومد میگفت اینو دریاب ، خدا رو شکر سپهرم دیگه برای خودش آقایی شده و حرص پسرم رو در نمیاره با هم دیگه بازی کردن ولی خب چون دکتر گفته بود پسری تحرک نداشته باشه دایی کوچیکه تصمیم گرفت بازی هوش راه بندازه که همه بشینن یکجا که گل پسر من هم عاشق این چیزهاست و با اون لپهای قرمزش و بیحالیش همچین لبخندهایی تحویل...
21 دی 1391