ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

بدون عنوان

وای خدای من صدای پرنده ها مستم میکنه............. ای کاش صدای ماشین نمی اومد ........... دلم میخواد برم پارک ای کاش همسری بود میرفتیم کوه و جنگل.............. عجیبه ها انگاری کلی مرغ عشق دور خونمون باشن و چه چه بزنن............
6 مهر 1391

بدون عنوان

بالاخره این شب سخت تموم شد آخرش نتونستم توی اتاقم بمونم ، اومدم طبقه پایین و tv روشن کردم ، یه مسکن و یه قرص سرماخوردگی هم خوردم و روی مبل بیهوش شدم فقط یادمه یه لحظه چشامو باز کردم و رسیور و خاموش کردم . هوا روشن شده بود که به خاطر نداشتن بالش و پتو از درد گردن و سرما بیدار شدم و با سرگیجه تلو تلو خوران از پله ها رفتم بالا و روی تختم ولو شدم ........... حالا درست زمانی که توی جای گرم و نرم به خواب عمیق فرو رفتم ناگهان: مامااااااااااان ، کجااااااااااااییییییییییی؟؟؟؟؟ من هم با صدای گرفته : اینجام پسرم توی اتاقم. اونوقت شازده کوچولوی سحرخیز راس ساعت 7 صبح وارد اتاقم شد و : سلاااااام صبح بخیر مامان خب دیگه باید بلند میشد...
6 مهر 1391

بدون عنوان

اینو کجای دلم بزارم............. مریضی بده خیلی بد ولی خب (خدا یه لحظه گوشتو بگیر) من یه جورایی از سرماخوردگی خوشم میاد انگاری بعدش آدم سبک میشه البته درستش هم همینه جایی خونده بودم که وقتی زکام میشیم یعنی سمومی که در مغزمون هست داره خارج میشه ، حالا....... و من الان سرماخورده ام حسابیییییییییییییی ولی الان حسش نبود اول همسری بعد پسرم و حالا که اونها شکر خدا بهتر شدن من جبرانشون رو کردم و الان دارم بیهوش میشم ، آشپزخونه پر ظرفه نشسته است ، طبقه بالا رو هم باید مرتب کنم...... اما بهترین کار اینه که برم بخوابم. همسر نازنینم هم الان نشست توی هواپیما ، ان شاالله که به سلامت برسی عزیزم ...
5 مهر 1391

بدون عنوان

همسری عزیزم همین الان رفت و مثل هر بار دیگه یه فشار سنگین رو قلبمه ... انگار همین دیروز بود که نوشتم شروعی دیگر ، نوشتم حال و هوای دلم که معلومه ....... طفلک دلم که اینقدر زود به زود هواش ابری میشه.................... خدایا خداوندا همیشه از تو یک چیز خواستم و اون سلامتیه همسر و پسر نازنینمه . دست خودت میسپارمشون دست تو که امن ترین جای دنیاست.   علی جان ، با تمام وجودم برات دعا میکنم ، تو لایق بهترینها هستی همسرم دعا میکنم به حرمت صاحبان کربلا از پس مسئولیتهات به بهترین شکل بر بیای ، دل نگرون ما نباش گلم ، قول میدم تا وقتی که بیای نگذارم گل پسری از نبودنت اذیت بشه آخه نازنین پسرم عاشق باباییه ..........................
5 مهر 1391

بدون عنوان

روزهای قشنگمون امروز تموم میشه فقط 5 روز با هم بودیم فردا همسری میره نتونستم مخالفت کنم دیروز تماس گرفتن و گفتن برای چهارشنبه بلیط رزرو کردن موافق هست یا اینکه عقب بندازن گفت خبرتون میکنم ، منتظر نظر من موند ، نمیدونستم وقتی با هم حرف زدیم و گفت توی کارگاه شرایط خاصی بوجود اومده گفتم برو به حضورت نیازه کار متوقف شده تا تو باشی ............... عصر اومد و گفت چون تو موافقت کردی به تهران خبر دادم که چهارشنبه میرم الهی که موفق باشی همسر عزیزم
4 مهر 1391

بدون عنوان

شکر خدا همسر عزیزتر از جانمان دقایقی پیش به تهران رسید و نیمی از هفت خان رستم رو پشت سر گذاشت . از کربلا راه بیافته تا برسه به خونه کلی مسیرهای مختلف داره و خیلی خسته میشه . ان شاالله که به سلامت برسه. تقریبا همه کارهای خونه رو انجام دادم . مونده فقط لوبیا پلوی شام رو آماده کنم (هرچند همسری تا برسه 12-1 میشه) ، بعد از آشپزی آرایش و تعویض لباس خودم و پسری و انتظار............ منوی شام امشب ما: لوبیا پلو به همراه سالاد شیرازی و دوغ پر از نعنای تازه البته کیک هم دارم میپزم که بعید میدونم اصلا امشب خورده بشه ما برویم................
30 شهريور 1391