وقتی کوچک بودم........
بدون عنوان
بدون عنوان
چقدر بده که صدات بلرزه ، اونقدر که نتونی بگی خداحافظ و من الان نتونستم همسری نشست توی هواپیما و خداحافظی کرد تا.......................نجف همیشه وقتی به کربلا میرسه و از اتاق خودش بهم زنگ میزنه دلم آروم میشه ، خیالم راحت میشه خدا پشت و پناهت عزیز دلم
نویسنده :
یه مادر
15:04
بدون عنوان
به طاها به یاسین به معراج احمد به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی به وحی الهی به قرآن جاری به تورات موسی و انجیل عیسی بسی پادشاهی کنم در گدایی چو باشم گدای گدایان زهرا (س) چه شب ها که زهرا (س) دعا کرده تا ما همه شیعه گردیم و بی تاب مولا غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما مسیرت مشخص، امیرت مشخص، مکن دل ای دل بزن دل به دریا که دنیا به خسران عقبا نیرزد به دوری ز اولاد زهرا نیرزد. و این زندگانی فانی جوانی خوشی های امروز و اینجا به افسوس بسیار فردا نیرزد اگر عاشقانه هوادار یاری اگر مخلصانه گرفتار یاری اگر آبرو میگذاری به پایش یقینا یقینا خریدار یاری بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟ چه اندازه در ندبه ها زاری ی...
نویسنده :
یه مادر
9:18
بدون عنوان
همسری در مسیر تهران است میره به سوی کربلا......... اشکم سرازیره........ دلتنگی برای همسری از یک طرف از طرفی دلم پر میکشه برای کربلا گل پسرم دیروز وقتی شنید پدر قراره بره خیلی حالش خراب شد خیلی.......... بغض کرده بود و مدام بغضش رو میخورد ، دیشب میگه : بابایی نرو ، خواهش میکنم دیرتر برو بابایی چرا اینقدر زود میری ؟ بابایی منم میام باهات ، منم میام کربلا ............ و پدر برای هر جمله پسری توضیحی میداد وقتی گفت شما میری مدرسه پسرم....... پسری دستاش رو گرفت جلوی نگاه پدرش و مدام انگشتاشو باز و بسته میکرد (یعنی به تکرار تعداد انگشتان دستش) : ببین بابا به مامانی میگم اینقد و اینقد و.......... برام مرخصی بگیره تا بتونم...
نویسنده :
یه مادر
9:14
بدون عنوان
حالم خیلی گرفته شد وقتی خبر کشته شدن دختران بروجن رو خوندم . خدا خودش به خانواده هاشون صبر بده. الان فهمیدم سه تا اتوبوسی که صبح توی شهر دیدم که پلیس هم در کنارشون بود با یه نیسان پر پتو و کلی دختر همراه خانوادشون برای چی بود و کجا قراره برن خدا پشت و پناهشون باشه خدا خودش هواشونو داشته باشه.......... خدایا مسافر من رو هم در پناه خودت حفظ کن و اون رو صحیح و سالم به ما برسون. آمین
نویسنده :
یه مادر
10:43
بدون عنوان
مهمونیم به بهترین شکل ممکن برگزار شد و به خودم که خیلی خیلی خوش گذشت ، تا قبل از اومدن مهمونام خیلی خسته بودم ولی وقتی اومدن و بگو و بخند و پذیرایی و ........ آخرش هم رقص و پایکوبی که دیگه واقعا چسبید . اولین بار بود توی خونه ام همچین مهمونی داشتم و برای پسری خیلی جالب بود . از اونجایی که همه همزمان با یک ون اومده بودن پسرم خیلی تعجب کرد به خصوص وقتی تمام راه پله مثل یک صف پر شده بود که تهش دیگه پسری طاقت نیاورد و گفت شما مثل یک لشگر مورچه ها حمله کردین ؟! بعد هم وقتی اومدن توی سالن تا جا به جا بشن و بشینن اول داد و بعدش بغض و تهش گریه که اینا یه لشگرننننننن من جا ندارم بشینمممممممممم موقع رفتن هم به تازه عروس های ...
بدون عنوان
پنج شنبه یه مهمانی عصرونه دارم . برای اولین بار یه مهمونی 20 نفره خانومانه توی خونه ام. من هم که عشق آشپزی و پذیرایی و....... فقط مشکل اینجاست که این قوم پدری ما برای اولین باره که میان خونه ام و دفعه بعدیش حد اقل یک سال دیگه است . بر حسب شناختی هم که از من دارن حساااابی شکمشون رو صابون زدن . قراره که تجملاتی نباشه ، بریز و بپاش نباشه همه چی ساده باشه ولی نمیشه من خودم عشق مزه ام و دوست دارم غذاها و دسرهای مورد علاقه ام رو برای دیگران هم درست کنم و توی جمع خوردن خیلی لذت میده به خصوص که همسر و پسر بنده کلا اهل تنوع ذائقه نیستن پدر و پسر آش و سوپ که دوست ندارن خیلی اهل دسر نیستن آقای همسر به فست فود خیلی ارادت نداره .............
نویسنده :
یه مادر
21:51
بدون عنوان
دیروز رو با تمام سختیهای شب قبلش سعی کردم تبدیل به روز خوبی برای خودم و پسرم کنم. برای شازده کوچولو کیک های کوچولو پختم ، چند وقتیه که همیشه روی میز تو هال یک ظرف کیک قرار داره ولی خب همیشه مقداری از کیک دور ریخته میشد و کیک تازه جایگزینش دیروز تصمیم گرفتم توی قالبهای کیک یزدی کیک درست کنم که برای پسرم مصرفش راحت تر باشه و زودتر هم خورده بشه. بعد از جابه جا کردن کیک ها و تمیز کردن آشپزخونه از اونجایی که من عااااااااااشق دسر و شیرینی هستم(منظورم طعم شیرینه نه شیرینی های توی شیرینی سرا) و مواد اولیه تیرامیسو رو هم داشتم تصمیم گرفتم از دل خودم هم پذیرایی کنم و یک دسر مهمانش کنم. عکس های دیروز : ...
نویسنده :
یه مادر
8:50




