بدون عنوان
بالاخره این شب سخت تموم شد
آخرش نتونستم توی اتاقم بمونم ، اومدم طبقه پایین و tv روشن کردم ، یه مسکن و یه قرص
سرماخوردگی هم خوردم و روی مبل بیهوش شدم فقط یادمه یه لحظه چشامو باز کردم و رسیور و
خاموش کردم . هوا روشن شده بود که به خاطر نداشتن بالش و پتو از درد گردن و سرما بیدار شدم
و با سرگیجه تلو تلو خوران از پله ها رفتم بالا و روی تختم ولو شدم ...........
حالا درست زمانی که توی جای گرم و نرم به خواب عمیق فرو رفتم ناگهان:
مامااااااااااان ، کجااااااااااااییییییییییی؟؟؟؟؟
من هم با صدای گرفته :
اینجام پسرم توی اتاقم.
اونوقت شازده کوچولوی سحرخیز راس ساعت 7 صبح وارد اتاقم شد و :
سلاااااام صبح بخیر مامان
خب دیگه باید بلند میشدم ، اولش یه کم سخت بود ولی الان خوشحالم که از رختخواب جدا
شدم . ساندویچ های پسری رو همین الان از دستگاه در آوردم چای داچین هم دم کردم که
همراه با عسل میشه یه معجون برای من مریض ،
بعد صبحانه قراره دوتایی بریم بازار برای خرید. میخوام برم گشنیز بگیرم سوپ مرغ و گشنیز
درست کنم که میگن دوای سرماخوردگیه.
فردا شب جشن عقد پسر عمه ام دعوت شدم که به احتمال قوی نخواهم رفت ، چون توی شهر
مادریمه و شب نمیتونم برگردم و فرداش گل پسرم باید بره مدرسه .
برم به شازده کوچولوم برسم.

بدون عنوان
