ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

بدون عنوان

امروز صبح همراه بابام رفتم بازار هفتگی و سیب و پرتقال عروسی برادرشوهر رو خریدم بعد هم رفتم از خیاطی کت و شلوارم رو گرفتم ، بعدش رفتم مزون داداشم اینا و لباس و وسایل جاری رو چک کردم و سفارشهای لازم رو کردم که چیزی جا نمونه ، بعد اون هم یکسری خرید دیگه ماشینم حسابی سنگین شده بود ، وقتی رسیدم شهرمون اول رفتم خونه مادرشوهر میوه ها رو تحویل دادم و راهی شیرینی سرا شدم برای سفارش شیرینی که آقاهه گفت میزهاتون چند نفره ست که من نمیدونستم و قرار شد که بدونم بعد برم سفارش بدم . دنبال میوه های باقیمونده هم رفتم که فقط قیمت گرفتم و گذاشتم همسری بیاد خودش بگیره چون دیگه من خسته شدم وقتی رسیدم خونه اینقدر وسیله داشتم که مجبور شدم سه بار این س...
23 اسفند 1391

بدون عنوان

بعضی وقتها فکر کردن به یک جمله و تکرار اون در ذهنت خستگی کاری که میکنی رو کم میکنه دیروز مادرشوهر و پدرشوهر زمانی که پسری رو بردم پیششون تا برم دانشگاه هی بهم خسته نباشید گفتن و از من تشکر کردن بابت کارهایی که انجام میدم(تدارکات عروسی برادرشوهر) من هم قلبا گفتم که دارم وظیفه ام رو انجام میدم گفتم فکر کنید من علی هستم که بابا برگشت و بهم گفت : تو داری کار چهارتا علی رو انجام میدی .......... و من طبق معمول ذوق مرگ شدم الان این جمله یادم اومد و کلی دوباره ...
18 اسفند 1391

بدون عنوان

فکرشم نمیکردم که کارگره بدقولی کنه خدایاااااااااااااااااا چهارشنبه گفت که نمیتونه بیاد و جمعه میاد، امروز مامان از 6 صبح اومده کنار خیابون منتظرش مونده و خانم تشریف نیاوردن از دیروز هم گوشیش خاموشه. دیروز که از خونه مادرشوهر اومدم چندتا تکه از پرده های نشیمن رو درآوردم و شستم اتاق خودم رو هم تقریبا تمیز کردم فقط مونده شیشه هاش و چیدن خرده ریزها زیادی حس کدبانو بودن دارم ، من هیچوقت کار خونه بلد نبودم و نیستم همیشه از اینور میریزم اونور و برعکس به قول خواهرشوهر که فقط جا به جا میکنم ولی الان که دارم اینجوری میشورم و میسابم میبینم نه بابا منم بلدم ولی چه فایده خودم داغون میشم همینجوریش که کمر و مچ دستام داغونه...... ولی خدا...
18 اسفند 1391

بدون عنوان

خدایا شارژ بفرست داره ته میکشه ها...............                                        ...
17 اسفند 1391

اعتراف

این روزها درگیر درس و کار خونه و تدارکات عروسی و همچنین خرید هستم این ماه کلی ولخرجی کردم و برای خودم حسابی خرید کردم یه هدیه هم به عنوان عیدی مشترک من و همسری گرفتم (از طرف خودم و خودش به همدیگه) خلاصه که روند خریدهای من تا اونجا پیش رفت که با اعتراض همسری روبرو شدم آخه معنی نداره که مرد از نظر تیپ و ظاهر از خانمش سرتر باشه ، اون هم مرد خوشتیپ من من هم نتونستم بیخیال بمونم و برای خودم سنگ تموم گذاشتم ولی از همون روزی که خریدهامو کردم خدائیش وجدان درد داشتم تا اینکه همسری پرسید چرا حساب بانکیش با این سرعت خالی میشه ، دیشب هم کلی نشستم اشک ریختم و خودم رو سرزنش کردم که چه معنی داره همسری این همه سختی بکشه و تو پولهاشو به این ر...
17 اسفند 1391