ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

بدون عنوان

خدایااااااااا عاشقتمممممممممممممممممممممممممم خیلی گلی خدا ، خیلی دوست داشتنی هستی ممنون که توی این روز به ما عیدی دادی و بارون رحمتت رو برای ما فرستادی حساااااابی داره بارون میباره و هوا سرددددددددددددددددددددددد با این همه حسرت جاریمو میخورم که توی اردبیل داره کیف میکنه ، حد اقلش 10-15 درجه از اینجا سردتره.................. خداوندا مجددا صمیمانه سپاسگزارم فقط خدا ، فدات بشم من ، نمیشه یه کم هوای کربلا رو خنک کنی ، آخه گناه دارن طفلکی ها حالا مردم اونجا عادت دارن بر و بچه های ما چی........ علی میگفت از ظهر به بعد نیروهاش نمیتونن دیگه کار کنن ، پروژه اسکلت فلزیه و دست زدن بهش ناممکن.......... حکمتت شکر خدا ...
29 خرداد 1391

بدون عنوان

دقیقا یادم نیست چند سالم بود فکر کنم کلاس سوم ابتدایی بودم ، اون موقع ها همیشه با بابا و مامان میرفتم نماز جمعه ، هر هفته هم یه برنامه و مسابقه برای بچه ها بود یادمه یه مسابقه شعر برای مبعث حضرت رسول گذاشته بودن و من روز قبلش برای خودم مثلا چهل بیت شعر گفتم ، حیف که نوشته اش گم شد ولی همیشه اولش یادمه : چهل (چِل) ساله شد محمد            نور خدایی احمد بعثت نورِ الله           محمد رسول الله و الی آخر........................ یادش به خیر
28 خرداد 1391