ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

بدون عنوان

یه شب سخت سرفه های بی امان پسری ، باد و طوفان و حتی نبودن همسایه هام که دلم رو به حضورشون گرم کنم. هر چی دارو بود به خوردش دادم ، کدو پختم و گرم بهش دادم ، مدام آب گرم و عسل ، بخور اکالیپتوس و منتول و........................... خیلی بده پاره تن آدم مشکلی داشته باشه و توی اون لحظه هیچ کاری از پدر و مادر بر نیاد........ پسری از 8 شب که رفت توی رختخوابش تا 4-5 صبح سرفه کرد ، جیغ کشید کابوس دید و گریه کرد.................... تا صبح دعا کردم براش و گفتم خدایا ناشکری نمیکنم ، این فقط آلرژیه که بزرگتر بشه حتما کمتر میشه مگه نه خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چند روز پیش وقتی ماجرای یه دختر کوچولو رو خوندم که بعد از واکسن 18 ماهگی تشنج ...
19 مهر 1391

قرار بود به این زودی نیام

سلام اومدم نت چون سوال دارم هنوز هیچی نشده استادا شروع کردن به کمک شما دوستای عزیزم نیاز دارم استادمون گفته یک متن در مورد توضیح انسان ، توضیح خودمون و وصف دانشگاهمون براش ببریم . من اصلا بلد نیستم چیزی بنویسم ، در واقع با نوع نگارش مشکل دارم ، چجوری خودم رو وصف کنم در مورد انسان ، انسان چیه کیه؟؟؟؟ اگر کسی میتونه کمکم کنه لطفا این محبت رو از من دریغ نکنه. سپاسگزارم
17 مهر 1391

بدون عنوان

امروز صبح ساعت 7.5 پسری رو رسوندم مدرسه و راهی دانشگاه شدم . گفتم اومدم برای ثبت نام کارشناسی و اونها نیز غری زدند که چرا توی همون سه روز نیومدی و.... و من هم که کلا عادت دارم عین ماجرا رو بگم توضیح دادم که نمیخواستم بیام و الان هم به اصرار اطرافیانم اومدم. گفتن کارهای فارغ التحصیلی رو انجام دادی؟؟ نه خیر برو اول مدرکت رو بگیر............... و اینگونه شد که از قبل ساعت 8 تا ساعت 11.45 داشتم مدرک میگرفتم. با مدرسه پسری تماس گرفتم و اطلاع دادم که دیرتر میام دنبالش انتخاب واحدم انجام شد ولی امور مالی رو گذاشتم برای فردا (محض اطلاع آیندگان) 18 واحد دادن که شد : 5،666،625 ریال 12.10 رفتم دنبال پسری و از اونجایی که...
15 مهر 1391

تصمیم گرفته شد.......

دقایقی پیش با همسری گفتگوی تلفنی داشتیم امروز با خوندن کامنت ملاحت عزیزم و همینطور در پی صحبتهایی که با مونای گلم داشتم حسابی وسوسه شدم برای ادامه درسم با همسری صحبت کردیم و اون عین این دو سالی که گذشت تکرار کرد که قلبا راضی نیست به دانشگاه رفتن من ولی ، ولی توی زندگی بعضی از شرایط رو باید پذیرفت البته نه اینکه از همسری بخوام بذاره که برم نه ، اون خودش صبح با رفیقش توی دانشگاه تماس هم گرفته بود در واقع خودش پی گیر قضیه بود دروغ چرا ، الان همچین ذوق زده هم هستم فردا صبح باید با آموزش تماس بگیرم و آمار ثبت نام رو در بیارم و ان شاالله شنبه برم دنبال کارها و تمومش کنم. خدایا ، کمکم کن کمک بتونم از پس همه مسئولیتهایی که دا...
12 مهر 1391