بدون عنوان
لب تابم به لطف داداش کوچیکه درست شد . دستش درد نکنه.
حالا که داداش مسعود رفته سفر ، مهدی باید دوباره جور منو بکشه.
طفلی داداشم توی این سفر به قول مامان مارکوپولو شد . از ایران رفت مالزی از اونجا رفت جاکارتا
از جاکارتا رفت یه جای دیگه و الان هم نمیدونم دقیقا کجاست فقط میدونم که دیگه رفته روی
کشتی . الهی همه کسانی که برای زندگیشون دارن تلاش میکنن و از خانواده شون دورن
همیییییییشه سلامت باشند (از جمله همسری عزیزم)
امروز پلان های مربوط به پروژه قنبری رو پرینت گرفتم .
دم گل پسرم گرم که همیشه همراهمه .
البته من هم هر دفعه بعد از انجام کارهام یه بستنی مهمونش میکنم.
ساعت 4 باید برم برای تحویل پروژه ، میخواستم پسری رو با خودم ببرم ولی ایشون اعلام کرده
که نمیاد و میگه من رو ببر خونه یه کسی ، من دوست ندارم بیام دانشگاهت ، البته اولش
پرسید اونجا آسانسور داره؟؟؟
هیچ جا نه اون هم دانشگاه ما
خلاصه که وقتی از پسری پرسیدم میری خونه مامان بزرگ ؟ گل از گلش شکفت و جیغی
کشید و گفت : آخ جووووووووووووووون
و حالا بنده باید اول پسری رو تحویل مادر شوهر گرامی بدم و برم دنبال کارم.
فعلا بروم برای ناهار...................

بدون عنوان
