ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

بدون عنوان

1391/3/14 12:46
نویسنده : یه مادر
286 بازدید
اشتراک گذاری

همسری توی فرودگاه بغداد به انتظار نشسته و نازنین پسرم از صبح که چشماشو باز

کرده در حال شمردن ثانیه هاست برای دیدن پدر .

امروز فکر میکردم واقعا این عشق از کجا میاد، چه جوریه که ما زن و شوهرها میتونیم دوری از

هم رو تحمل کنیم ولی برای دیدن فرزندمون هر لحظه انگار که هزار ساله ......

وقتی به دل علی و دلتنگیش برای محمدرضا فکر میکنم نفسم میگیره انگار که خودم از

پسرم دورم...........

همسری ما هر کجا هست خدایا به سلامت دارش............

به همراه گل پسرم همین الان از خرید برگشتیم ، دیشب از توی وبلاگ مامان حناجون دستور

پخت یه پیراشکی رو گرفتم و تصمیم گرفت به جای کلم پلو درستش کنم . برای همین هم یه

سری مواد باید تهیه میکردم . در ضمن برای وجود همسرم هم چند شاخه گل خریدم که جاهای

مختلف خونه بزارم . راستی دیروز از شهرکتاب(مریم جون) سه تا گلدون خریدم که خیلی جالبن

جنسشون یه چیزی بین تلق و نایلونه ، سه رنگ مختلف گرفتم و برای هرکدوم هم گلی با

یک رنگ .

پایین که بودم سری به سبزیجاتم زدم و دیدم بوته ی خیار پر شده از خیارهای کوچولویی که

تازه جوونه زدن ، احتمالا باید اونها رو الان بچینم تا سری دوم در بیان و بعد بهره برداری کنیم.

وایی یادم رفت بنویسم ، دیشب خیلی حالم خراب بود همون موقع اومدم بنویسم ولی دستم

به نوشتن نیومد . دیروز و پریروز دوبار با مامانم تلفنی صحبت کردم و احساس کردم یه چیزی

رو دارن از من پنهون میکنن زنگ زدم به مهدی و گفتم سر دربیار اونجا چه خبره من دلم مثل

سیر و سرکه میجوشه . وفتی راه دور باشی وقتی مسافری در راه داری وای دلت خیلی

بی قراره و به اشاره ای هزار راه میره . مهدی به بابا زنگ زد جواب نداد زد به مامان و بعدش بابا

گوشی برداشت و مهدی الکی از ابعاد کولر پرسید که برای مغازه ش میخواست سفارش بده

و بابا گفت فعلا بیرونم و نیم ساعت دیگه میرسم خونه ، مهدی زنگ زد به داداش مسعود و

از اونجا صدای بابا به گوشش رسید واییییییییییییییییی...................

خلاصه  ما دو تا خواهر برادر آخری سر در نیاوردیم که چی شده تا عصری که مسعود به مهدی

میگه یه سر به مامان اینا بزن و بعدش معلوم میشه که بابای نازنینم پنج شنبه که با داداش معین

میرند به شهری که برای فروشگاهشون بار میارند زمین میخوره و مچ دستش میشکنه و میبرند

شهر کناریش توی بیمارستان بستریش میکنن و بعدهم به مسعود میگن که مامان رو برداره بره

اونجا ، جمعه صبح دستش رو عمل میکنن و میله میزارن براش ، و دیروز ظهر مرخصش میکنن و

توی تمام این مدت دختر یکی یکدونش داره بال بال میزنه و دلش آشوبه ولی بابا گفت که به من

چیزی نگن چون نمیخواد توی این جاده و ترافیک رانندگی کنم و برم پیشش ، میدونست که

من دلم طاقت نداره . الان هم چون همسری داره میاد سخته برام از این شهر به اون شهر رفتن

و برگشتن . چقدر راه دور بودن بده . حالا من که یک ساعت فاصله دارم و نهایتش با آژانس میرم

اگر نخوام خودم برونم ولی طفلک اونهایی که فرسنگها با شهر و دیارشون فاصله دارند.

من خودم دو روز حال دلم خراب بود دیشب هم با این خبر یه بغض گنده گلومو گرفته محکم.....

آخه به قول بابا من مادرشم ، دختر مادر پدره . اون هم یه دونه دخترش . راستش بابا بینهایت

من رو دوست داره ، من هم عاشقشم ولی عشق اون یه جور دیگه ست ، کاش میتونستم

هر چی توی دلم هست رو یه جا ثبت کنم حیف که نمیشه................

خدایا همه مریض ها رو شفا بده .

خدایا سایه همه پدر مادرها بالا سر بچه هاشون باشه .

خدایا پدر و مادر علی و پدر و مادر من رو هم درپناه خودت حفظ کن.

آمین.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مریم مامان نخودچی
14 خرداد 91 13:14
به به وبلاگ جدیدتون مبارک....
پس حnسم درست بود ...
این وبلاگ ماله مامانی محمد رضا....
ممنون عزیزم....




ممنون عزیز دلم
خوش اومدی به خونه دلم.
محدثه
18 خرداد 91 16:17
مامان آرشیدا قند عسل
24 خرداد 91 12:44
امیدوارم پدرتون زودتر سلامتی خودشون رو بدست بیارن. راستی شما ساکن کجا هستید؟


ممنون عزیزم
گوشه ای از ایران زندگی رو سپری میکنیم.