شهریور ، ماه من و علی...

خب چی باید بگم ؟!!!
به خودم تبریک میگم که تونستم این همه سال در کنار همسری باشم
به همسری هم تبریک میگم بابت همچین نعمتی که در زندگیش نصیبش شده
تقریبا همین ساعتها بود که همسری و خواهرشوهر بزرگه اومدن دنبالم که برم آرایشگاه
و خاله ها و دختر خاله ها و زن داداش ها با جیغ و دست و هورا من رو راهی کردن
من دلم نمیخواست عروسی بگیرم ، من و همسری خیلی دوست داشتیم که بریم سفر
حج ، بابای من هم میگفت خرج عروسی رو خرج سفر دخترم میکنم وقتی هم برگشت
به اقوامم ولیمه میدم لباس عروس بر تن دخترم میکنم و خلاصه جشن و ولیمه یکجا....
ولی آخرش نگذاشتند و این حسرت بر دل ما ماند............بد جنس نیستم ولی حسرت
رفتن بر دل خود اونهایی که مانع شدند هم موند...
ولی با تمام اینها دلیلی نداشت که من توی عروسیم خوش نگذرونم به هر حال من صاحب
اون مجلس بودم و خیلی خیلی خیلی خوش گذشت .
علی جان ، هدیه باشه طلب هردومون . 9 مهر سالگرد عقدمون که شما
ان شالله ایران هستی جبران میکنی.
از شوخی بگذریم ،
علی عزیزم خدا رو شکر میکنم به خاطر وجودت ، نیازی نیست که از حد و اندازه ی علاقه ام
بخوام بگم . من و شما بعد از 12 سال دیگه خوب از دل هم خبر داریم.
امروز و فردا اگر کارت زود تموم شد و فرصت کردی برو حرم اباعبدالله همون جای همیشگی
که من مینشستم بایست و سلام من رو به آقا برسون . دو رکعت نماز شکر هم همونجا
به شکرانه ی این زندگی و تمام داشته ها و نداشته هامون بخون عزیزم.
ممنونم مرد نازنین من .
*13 و 14 شهریور 1381 حنابندان و عروسی*

شهریور ، ماه من و علی...
