بدون عنوان
یه صبح عالی

خیابون های بارون زده و متاسفانه بدون ترافیک ، آخه اولین بار بود که سر صبحی رادیو
روشن کردم (من همیشه قبل انداختن سوئیچ اول فلش رو به ضبط میزنم) خیابونها خالی
بود حیف ، من زود کارم تموم میشد.
دومین شبی بود که ما تنها بودیم توی آپارتمانمون ، من این مواقع ساختمون رو چلچراغ
میکنم از حبابیهای روی بام گرفته تا سقفی های پارکینگ.
دیشب هم در حیاط رو 3 قفله کرده بودم که ساعت 9 صدای آیفون اومد ، خداییش ترسیده
بودم گفتم اگر مشکلی بود به اکبر(برادر شوهر) خبر میدم...
ولی با دیدن تصویر خندون مامانم همه ترسم ریخت . مامان و بابا حسابی شازده کوچولو رو
غافلگیر و خوشحال کردن . کم پیش میاد برای خواب بیان ، تا خونه اونها 45 دقیقه ای راهه
و ما نزدیک به 3 هفته ست که نرفتیم خونشون .
کلی برامون چیزهای خوشمزه آوردن از جمله انجیر که من عاشقشم . مامان میگفت هر روز
که انجیر تازه میاد خونمون بابا با قبلیه جا به جاشون میکنه و اونها رو میزاره واسه معین
و سایرین میگفت هر روز منتظر بود که تو بیای . آخرش هم مامانم شاکی شده بهش
گفته : محمد نکن ، گناه داره اونها هم بچه تو هستن .(خدایی بابا برای پسرها کم نمیگذاره
ولی خب...)
من مدتهاست که شبها خواب ندارم و خیلی زود بخوابم بین 3 تا 4 (مطالعه توی اون ساعت
خیلی لذت بخشه)

امروز صبح با تموم خستگیم از ذوقم زود بیدار شدم که برای بابا مامانم نون تازه و
سرشیر و... بگیرم . طفلک بابام هنوز بعد از این همه سال براش سخته ببینه دخترش
برای این جور خریدها تنها از خونه بره بیرون ، صبح هم بعد از کلی التماس و خواهش
گذاشت من خودم برم.
کلی دعا به جونشون کردم ، مدتها بود اینقدر فارغ بال سر صبحی توی خیابونها نگشتم
هوا عالی بود ، خوبیه شهر کوچیک اینه که یک دور توی شهر بچرخی آمار همه چی
دستت میاد ، معلوم بود یکی از کله گنده ها اومده که 7 صبح هواپیما نشسته ، پرچم
بزرگه ی(....)برافراشته شده کلی هم مامور سطح شهر بودن .
خلاصه که خوش گذشت و من اینها رو مدیون بابا و مامانم.

بدون عنوان
