ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

بدون عنوان

1392/6/12 11:27
نویسنده : یه مادر
188 بازدید
اشتراک گذاری

یه صبح عالی

 

خیابون های بارون زده و متاسفانه بدون ترافیک ، آخه اولین بار بود که سر صبحی رادیو

روشن کردم (من همیشه قبل انداختن سوئیچ اول فلش رو به ضبط میزنم) خیابونها خالی

بود حیف ، من زود کارم تموم میشد.

 

دومین شبی بود که ما تنها بودیم توی آپارتمانمون ، من این مواقع ساختمون رو چلچراغ

میکنم از حبابیهای روی بام گرفته تا سقفی های پارکینگ.

دیشب هم در حیاط رو 3 قفله کرده بودم که ساعت 9 صدای آیفون اومد ، خداییش ترسیده

بودم گفتم اگر مشکلی بود به اکبر(برادر شوهر) خبر میدم...

ولی با دیدن تصویر خندون مامانم همه ترسم ریخت . مامان و بابا حسابی شازده کوچولو رو

غافلگیر و خوشحال کردن . کم پیش میاد برای خواب بیان ، تا خونه اونها 45 دقیقه ای راهه

و ما نزدیک به 3 هفته ست که نرفتیم خونشون .

کلی برامون چیزهای خوشمزه آوردن از جمله انجیر که من عاشقشم . مامان میگفت هر روز

که انجیر تازه میاد خونمون بابا با قبلیه جا به جاشون میکنه و اونها رو میزاره واسه معین

و سایرین میگفت هر روز منتظر بود که تو بیای . آخرش هم مامانم شاکی شده بهش

گفته : محمد نکن ، گناه داره اونها هم بچه تو هستن .(خدایی بابا برای پسرها کم نمیگذاره

ولی خب...)

من مدتهاست که شبها خواب ندارم و خیلی زود بخوابم بین 3 تا 4 (مطالعه توی اون ساعت

خیلی لذت بخشه)

امروز صبح با تموم خستگیم از ذوقم زود بیدار شدم که برای بابا مامانم نون تازه و

سرشیر و... بگیرم . طفلک بابام هنوز بعد از این همه سال براش سخته ببینه دخترش

برای این جور خریدها تنها از خونه بره بیرون ، صبح هم بعد از کلی التماس و خواهش

گذاشت من خودم برم.

کلی دعا به جونشون کردم ، مدتها بود اینقدر فارغ بال سر صبحی توی خیابونها نگشتم

هوا عالی بود ، خوبیه شهر کوچیک اینه که یک دور توی شهر بچرخی آمار همه چی

دستت میاد ، معلوم بود یکی از کله گنده ها اومده که 7 صبح هواپیما نشسته ، پرچم

بزرگه ی(....)برافراشته شده کلی هم مامور سطح شهر بودن .

 

 

خلاصه که خوش گذشت و من اینها رو مدیون بابا و مامانم.

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان گیسوجون
12 شهریور 92 17:23
جمعتون همیشه جمع و شادی تون هزار برابر


فدات بشم خواهری
مامان نفس طلایی
13 شهریور 92 0:08
سلام دوستم
خدا سایه شون و نگه داره واقعا میچسبه صبحانه دور هم


سلام خواهری
زنده باشی عزیزم
باران
13 شهریور 92 14:04
نوش جونت


جای شما خالی عزیز دلم
مامان مریم
15 شهریور 92 12:53
چه ساده و صمیمی..
حرفات خیلی دلنشینه...به خنکی همون صبح بارونزده و خلوت یه شهر کوچیک


شما لطف داری مریم جان