ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

ادامه خاطرات خواستگاری...

1392/6/8 23:07
نویسنده : یه مادر
435 بازدید
اشتراک گذاری

پنج شنبه 7 شهریور 1380

ترم تابستونه برداشته بودم و ساعت 10.5 امتحان انقلاب داشتم . ساعت 9 بود

که خواهر بزرگه تماس گرفت و گفت خواهر کوچیکه (هر دو از همسری بزرگترند) از

بندرعباس اومده و میخواد من رو ببینه ، انگاری میخواستن جنس بخرن یه کم بهم

برخورد ولی مامان قبول کرد و گفت بیان من هم تندی لباسام رو عوض کردم و

ای جاااااااااااااانم مامانم موهامو بافت . خانمها اومدن و باعث شدن من کلی بخندم

البته پشت سرشون چون مثل این فیلم های قدیمی هی پرسیدن شما آشپزی بلدی

شما خیاطی بلدی شما بافتنی بلدی؟؟؟.........مامانم هم توضیح دادن که بنده همه

این هنرهایی که میفرمایند رو تجربه کردم و تا حدی دارم .

خلاصه بعد از اینکه یه دل سیر من رو تماشا کردن و بعدا معلوم شد که داشتن با

چشماشون قدم رو اندازه میگرفتن تشریف بردن (همسری قدش ؟آخ(بلنده)  و بنده 155 )

رفتم امتحان دادم و در راه برگشت از دانشگاه تا ایستگاه تاکسی ها همش سنگینی

یک نگاه رو احساس میکردم ، وقتی رسیدم یه لحظه سرم رو چرخوندم به سمت

خیابون اصلی دیدم یه پراید سفید ایستاده و راننده ش زل زده بهم ، فاصله مون

زیاد بود من سریع رومو برگردوندم و اون هم نمیدونم چند لحظه بعد راه افتاد و رفت

یعنی شوک شدم ها فکر نمیکردم تو شهر ما باشه . (آقا اون روز اومد در دانشگاه

و از خوش شانسیش یه دختر دانشجوی دانشگاه ما که همشهریش بود و توی شرکت آقا

دوره کارورزی گذرونده بود رو اونجا میبینه و چون میدونست من چه امتحانی دارم آمار محل

امتحان و ساعتش رو میگیره ، بعدها میگفت اومدم که ببینم توی خیابون چجوری برخورد میکنی

راه رفتنت چجوریه و...... ) جالبه اون روز از روزهایی بود که من جو چادری بودن گرفته

بودتم و خیلی خانمانه چادرم رو نگه داشته بودم و همچین مثل مامانم راه میرفتم تازه

دو تا از استادهای جوونمون رو هم توی راه دیدم ولی سلام و علیک نکردم و اینگونه پسرمردم

اغفال شد و شیفته متانت ما شدنیشخند

و همچنان ادامه دارد.............

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان نفس طلایی
8 شهریور 92 22:40
ای جونم ... شما همیشه گل و خانومی
باران
9 شهریور 92 7:34
مامان گیسوجون
10 شهریور 92 13:22



سپاسگزارم