مثل همه خانمها..........
این روزها همه سرشون شلوغه من هم مثل دیگران
ولی مغزم دیگه داره ازش دود بلند میشه
4 روز در هفته کلاس دارم از شنبه گرفته تا 5شنبه ، فردا از 8صبح تا 8 شب
این وسط یه خونه هپلیییییییییی
دفعه آخر قبل اومدن همسری جاروبرقی زدم ...........
یک ماهه که جارو نزدم ، واقعا

جاروبرقیم خرابه و فعلا رفته تعمیرگاه ...
با تی و دستمال آشغال جمع میکنم
اینها به کنار ، مدام سر از خونه مادرشوهر در میارم و هی وسایل عروس رو کادو پیچ میکنم
امان از این رسومات بیهوده و وقت گیر
نبودن همسری باعث شده کارهاش بیافته گردن من ، فکرشم نمیکردم یه روزی من برم برای
سفارش و خرید میوه و شیرینی یه عروسی (چشم بابام روشن
)
حالا توی این گیر و دار اساتید محترم کلی کار و مشق و پروژه دادن
آخه استاد من برادر من ، الان وقت خلق کردنه ، من از کجای ذهنم کانسپت موزه پیدا کنم
به همراه کلی کارهای دیگه با اسمهای مسخره ، من نمیدونم این اساتید معماری چرا دوست
دارن اینقدر افه بیان؟
همه اینها دست به دست هم داد تا من دیشب به مامانم تلفن کنم و بگم :
ماماااااااااااان من کارگر میخوام
مامانم هم
و حالا قراره که چهارشنبه مامان کارگر بیاره و خودش هم بالای سرش باشه البته جمعه باز
هم میاد.
و اینکه الان صدای باد و طوفان میاد ناجووووووووووور
برم بخوابم که 6 صبح باید بیدار بشم.

مثل همه خانمها..........
