ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

بدون عنوان

1391/7/6 7:57
نویسنده : یه مادر
230 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره این شب سخت تموم شد

آخرش نتونستم توی اتاقم بمونم ، اومدم طبقه پایین و tv روشن کردم ، یه مسکن و یه قرص

سرماخوردگی هم خوردم و روی مبل بیهوش شدم فقط یادمه یه لحظه چشامو باز کردم و رسیور و

خاموش کردم . هوا روشن شده بود که به خاطر نداشتن بالش و پتو از درد گردن و سرما بیدار شدم

و با سرگیجه تلو تلو خوران از پله ها رفتم بالا و روی تختم ولو شدم ...........

حالا درست زمانی که توی جای گرم و نرم به خواب عمیق فرو رفتم ناگهان:

مامااااااااااان ، کجااااااااااااییییییییییی؟؟؟؟؟

من هم با صدای گرفته :

اینجام پسرم توی اتاقم.

اونوقت شازده کوچولوی سحرخیز راس ساعت 7 صبح وارد اتاقم شد و :

سلاااااام صبح بخیر مامانبغل

خب دیگه باید بلند میشدم ، اولش یه کم سخت بود ولی الان خوشحالم که از رختخواب جدا

شدم . ساندویچ های پسری رو همین الان از دستگاه در آوردم چای داچین هم دم کردم که

همراه با عسل میشه یه معجون برای من مریض ،

بعد صبحانه قراره دوتایی بریم بازار برای خرید. میخوام برم گشنیز بگیرم سوپ مرغ و گشنیز

درست کنم که میگن دوای سرماخوردگیه.

فردا شب جشن عقد پسر عمه ام دعوت شدم که به احتمال قوی نخواهم رفت ، چون توی شهر

مادریمه و شب نمیتونم برگردم و فرداش گل پسرم باید بره مدرسه .

برم به شازده کوچولوم برسم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

سارا
6 مهر 91 11:31
عزیزم من قبلا هم اینجا میومدم اما الان خوشحالم که بیشتر میام باهاتون حرف میزنم
سارا
6 مهر 91 11:33
آفرین چه مامان پر انرژی .ماشاالله از دیدن این همه انرژی و نظم و ترتیب خیلی کیف میکنم کاش منم یه ذره یاد بگیرم
هستی بانو
6 مهر 91 12:00
سلام دوست عزیزم

الهی هیچ وقت بدحال و مریض نبینمت

خیلی ناراحت شدم

امیدوارم زوده زود خوب شی

مواظب خودت باش



ممنون خواهر گلم