عقد الهام
فراموش کردم که بنویسم جشن الهام هم گرفته شد و جزو خاطرات شد. هفته قبل بیشترین روزهاش رو خونه آبجی اینا(خواهر شوهر بزرگه) گذروندم . شب قبل از جشن تا ساعت 3 علی و حسن و مهدی کمکمون کردن و بادکنک ها رو باد کرده و نصب کردن . بعدش خوابیدن و یک ساعت بعدش زهرا رفت پایین روی کاناپه خوابید ، الهام رو هم ساعت 5 صبح به زور فرستادیمش یه دوش بگیره و لاکش رو هم بزنه و بخوابه چون 9 باید آرایشگاه می بود. من و آبجی و وحید(آقا داماد) تا 7 مشغول کارهای خنچه بودیم . محمدرضا رو شب برای خواب برده بودم خونه مامانم و صبح هرچی آبجی گفت بگیر یه کم بخواب گفتم حتما باید برم پیش پسرم وقتی هوا روشن شد پیاده راه افتادم طرف خونه مامان اینا با اینکه نزد...


