ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

بدون عنوان

همسری عزیزم همین الان رفت و مثل هر بار دیگه یه فشار سنگین رو قلبمه ... انگار همین دیروز بود که نوشتم شروعی دیگر ، نوشتم حال و هوای دلم که معلومه ....... طفلک دلم که اینقدر زود به زود هواش ابری میشه.................... خدایا خداوندا همیشه از تو یک چیز خواستم و اون سلامتیه همسر و پسر نازنینمه . دست خودت میسپارمشون دست تو که امن ترین جای دنیاست.   علی جان ، با تمام وجودم برات دعا میکنم ، تو لایق بهترینها هستی همسرم دعا میکنم به حرمت صاحبان کربلا از پس مسئولیتهات به بهترین شکل بر بیای ، دل نگرون ما نباش گلم ، قول میدم تا وقتی که بیای نگذارم گل پسری از نبودنت اذیت بشه آخه نازنین پسرم عاشق باباییه ..........................
5 مهر 1391

بدون عنوان

روزهای قشنگمون امروز تموم میشه فقط 5 روز با هم بودیم فردا همسری میره نتونستم مخالفت کنم دیروز تماس گرفتن و گفتن برای چهارشنبه بلیط رزرو کردن موافق هست یا اینکه عقب بندازن گفت خبرتون میکنم ، منتظر نظر من موند ، نمیدونستم وقتی با هم حرف زدیم و گفت توی کارگاه شرایط خاصی بوجود اومده گفتم برو به حضورت نیازه کار متوقف شده تا تو باشی ............... عصر اومد و گفت چون تو موافقت کردی به تهران خبر دادم که چهارشنبه میرم الهی که موفق باشی همسر عزیزم
4 مهر 1391

بدون عنوان

شکر خدا همسر عزیزتر از جانمان دقایقی پیش به تهران رسید و نیمی از هفت خان رستم رو پشت سر گذاشت . از کربلا راه بیافته تا برسه به خونه کلی مسیرهای مختلف داره و خیلی خسته میشه . ان شاالله که به سلامت برسه. تقریبا همه کارهای خونه رو انجام دادم . مونده فقط لوبیا پلوی شام رو آماده کنم (هرچند همسری تا برسه 12-1 میشه) ، بعد از آشپزی آرایش و تعویض لباس خودم و پسری و انتظار............ منوی شام امشب ما: لوبیا پلو به همراه سالاد شیرازی و دوغ پر از نعنای تازه البته کیک هم دارم میپزم که بعید میدونم اصلا امشب خورده بشه ما برویم................
30 شهريور 1391

بدون عنوان

عشقم رفت به مدرسه جزئیات رو توی وبلاگ خود گل پسری نوشتم خدا رو شکر که شاد و پر انرژی بود الان هم باید به کارهام برسم که بعد از مدرسه پسری بریم به شهر و دیار مادری و خانه پدری پسرم ساعت 5 نوبت دندونپزشکی داره خدا کنه اذیت نشه ان شاالله فردا صبح برمیگردیم و غذای خوشمزه و خونه تمیز و مامان و پسر خوشگل میشیم و منتظر میمونیم تا همسری از راه برسه . ان شاالله همه مسافرها به سلامت به مقصد برسن مسافر ما هم صحیح و سالم برسه پیشمون ...
29 شهريور 1391

بدون عنوان

پسر نازنینم فردا میره مدرسه ، جشن شکوفه هاست و شکوفه ی قشنگ من قراره که وارد یک مرحله دیگه از زندگیش بشه. شاید برای خیلی ها چیز مهمی نباشه . امروز مهمان من وقتی کیکی رو همراه با شمع آوردم تا برای پسرکم جشن کوچولویی گرفته باشم با حضور عمه اش و ... با تعجب به خواهرشوهرش گفت : مگه محمدرضا داره میره کلاس اول و بعد  نگاه پرسشگرش رو به من دوخت. برای من هر مرحله ای یک لذته ، یه اضطراب یه حس ناب.......... به همسری میگم ، من خیلی هیجانزده ام ، الان که داره میره پیش دبستانی من اینم یک روزی بشنوم داره میره دانشگاه من دیگه از ذوقم تموم میکنم خنده ی آرومی کرد و گفت : نه یه چیزایی کم کم عادی میشه. ولی برای من عادی نمیشه ...
29 شهريور 1391

بدون عنوان

کلا قسمت نیست که من برم مولودی . موقع صبحانه گل پسرم گفت که دندونش دردش زیاد شده و پس کی خانم منشی بهش وقت میده ؟ من هم همون زمان با مطب دکترش تماس گرفتم و گفتن برای فردا بعداز ظهر وقتشه و ساعت دقیق رو فردا بهمون اطلاع میدن . حالا من امروز بعداز ظهر مهمانی دعوتم فردا هم که تا عصر درگیر دندونپزشکی بعد اون هم که مامان و بابا نمیزارن من برگردم خونه به هر حال از اون شهر به این شهر 50 کیلومتره که به نظر خانواده نباید وقتی هوا تاریک میشه تو جاده باشم. پنج شنبه هم که همسری میاد و من کلییییییییی کار دارم خلاصه مشغول غرغر (به قول ملاحت جونم) با آدمک درون بودیم که از مدرسه پسری تماس گرفتن و گفتن فردا جشن نمیدونم گفت فرشتگان یا گفت شک...
28 شهريور 1391

بدون عنوان

خیلی خوشحالم خدایا شکرت اون دختر کوچولویی که در موردش نوشته بودم امروز برای درمان به تهران منتقل شد البته هنوز هم به کمک احتیاج دارند   دستهای سخاوتمند ایرانیان به کمک معصومه آمد/ امروز بستری شد اهواز – خبرگزاری مهر: بعد از انتشار گزارشی از وضع معصومه، دختری که هر روز شاهد جدا شدن پوست بدنش است، مردم استقبال فراوانی برای کمک به این دختر از خود نشان دادند. به گزارش خبرنگار مهر، معصومه و خانواده اش در روستایی دور افتاده در شهرستان شوش زندگی می کردند که دسترسی چندانی به شهر نداشتند ولی وقتی این گزارش در مورد مشکلات جسمانی «معصومه بریسم» منتشر شد، ایرانیان از سراسر دنیا برای کمک مالی و ...
28 شهريور 1391

بدون عنوان

اینجوری هم نشد مگه میشه رفت خونه مادرشوهر و غذا نخورد ، اونهم شامی ای که مامان درست میکنه و از هر چی کباب کوبیده ست خوشمزه تره ، همراه با برنج کته و سبزی خوردن......... وای همین الانم دلم خواست. صبحانه برای فرمانروای قلبم پنکیک درست کردم همراه با عسل و کره که واقعا نمیشد ازش گذشت و از خود نیز پذیرایی کردیم . شام هم که سینه مرغ همراه با خامه و کنجد غذای مورد علاقه خودمان که مقاومت در برابر آن نیز در توانمان نبود (ح-ر-ی-م سلطان دیدم حرف زدن یادم رفت) خلاصه اینکه ما را به خیر خودمان نیز امید نیست ، خداییش شام کم خوردم . امروز فرصت نکردم برم رو تردمیل ، البته امشب وقت داشتم ولی زیادی ملاحظه مستاجرام رو میکنم در حالیکه اون...
28 شهريور 1391