بدون عنوان
امروز صبح همراه بابام رفتم بازار هفتگی و سیب و پرتقال عروسی برادرشوهر رو خریدم بعد هم رفتم از خیاطی کت و شلوارم رو گرفتم ، بعدش رفتم مزون داداشم اینا و لباس و وسایل جاری رو چک کردم و سفارشهای لازم رو کردم که چیزی جا نمونه ، بعد اون هم یکسری خرید دیگه ماشینم حسابی سنگین شده بود ، وقتی رسیدم شهرمون اول رفتم خونه مادرشوهر میوه ها رو تحویل دادم و راهی شیرینی سرا شدم برای سفارش شیرینی که آقاهه گفت میزهاتون چند نفره ست که من نمیدونستم و قرار شد که بدونم بعد برم سفارش بدم . دنبال میوه های باقیمونده هم رفتم که فقط قیمت گرفتم و گذاشتم همسری بیاد خودش بگیره چون دیگه من خسته شدم وقتی رسیدم خونه اینقدر وسیله داشتم که مجبور شدم سه بار این س...
نویسنده :
یه مادر
20:04
بدون عنوان
دلم یه زندگی ساده و معمولی ولی با نظم و ترتیب و سرشار از عشق و محبت میخواد.............
نویسنده :
یه مادر
15:38
بدون عنوان
بعضی وقتها فکر کردن به یک جمله و تکرار اون در ذهنت خستگی کاری که میکنی رو کم میکنه دیروز مادرشوهر و پدرشوهر زمانی که پسری رو بردم پیششون تا برم دانشگاه هی بهم خسته نباشید گفتن و از من تشکر کردن بابت کارهایی که انجام میدم(تدارکات عروسی برادرشوهر) من هم قلبا گفتم که دارم وظیفه ام رو انجام میدم گفتم فکر کنید من علی هستم که بابا برگشت و بهم گفت : تو داری کار چهارتا علی رو انجام میدی .......... و من طبق معمول ذوق مرگ شدم الان این جمله یادم اومد و کلی دوباره ...
نویسنده :
یه مادر
16:14
بدون عنوان
فکرشم نمیکردم که کارگره بدقولی کنه خدایاااااااااااااااااا چهارشنبه گفت که نمیتونه بیاد و جمعه میاد، امروز مامان از 6 صبح اومده کنار خیابون منتظرش مونده و خانم تشریف نیاوردن از دیروز هم گوشیش خاموشه. دیروز که از خونه مادرشوهر اومدم چندتا تکه از پرده های نشیمن رو درآوردم و شستم اتاق خودم رو هم تقریبا تمیز کردم فقط مونده شیشه هاش و چیدن خرده ریزها زیادی حس کدبانو بودن دارم ، من هیچوقت کار خونه بلد نبودم و نیستم همیشه از اینور میریزم اونور و برعکس به قول خواهرشوهر که فقط جا به جا میکنم ولی الان که دارم اینجوری میشورم و میسابم میبینم نه بابا منم بلدم ولی چه فایده خودم داغون میشم همینجوریش که کمر و مچ دستام داغونه...... ولی خدا...
نویسنده :
یه مادر
10:35
بدون عنوان
خدایا شارژ بفرست داره ته میکشه ها............... ...
نویسنده :
یه مادر
16:26
اعتراف
این روزها درگیر درس و کار خونه و تدارکات عروسی و همچنین خرید هستم این ماه کلی ولخرجی کردم و برای خودم حسابی خرید کردم یه هدیه هم به عنوان عیدی مشترک من و همسری گرفتم (از طرف خودم و خودش به همدیگه) خلاصه که روند خریدهای من تا اونجا پیش رفت که با اعتراض همسری روبرو شدم آخه معنی نداره که مرد از نظر تیپ و ظاهر از خانمش سرتر باشه ، اون هم مرد خوشتیپ من من هم نتونستم بیخیال بمونم و برای خودم سنگ تموم گذاشتم ولی از همون روزی که خریدهامو کردم خدائیش وجدان درد داشتم تا اینکه همسری پرسید چرا حساب بانکیش با این سرعت خالی میشه ، دیشب هم کلی نشستم اشک ریختم و خودم رو سرزنش کردم که چه معنی داره همسری این همه سختی بکشه و تو پولهاشو به این ر...
نویسنده :
یه مادر
16:16
بدون عنوان
همسری عزیزم عمرم دلتنگتم............................................. تو نباشی بی تو من همیشه تنهام
نویسنده :
یه مادر
15:18

