ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

بدون عنوان

خب دیگه امروز هم گذشت و من از خر شیطون پیاده شدم دیگه نمیخوام از دانشگاه بیام بیرون امروز کلی به خودم امیدوار شدم از نظر استاد کانسپتم ok بود و حجمی هم که زدم با اینکه ساده بود ولی چون به کانسپتم نزدیک بود بد نبود و خلاصه اینکه کرکسیون کردیم و قرار شد اتودهایی که میزنیم براش mail کنیم تا راهنماییمون کنه ، دو هفته دیگه هم تحویل موقت پروژه است . خدا کنه که به خوبی ببندمش. دوباره انگیزه پیدا شد ...
22 فروردين 1392

بدون عنوان

به خاطر همسرم به خاطر پسرم و به خاطر مامان و بابام میرم دانشگاه........ خودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدائیش اگر غیر این بود همین فردا صبح انصراف میدادم و میرفتم دنبال یک رشته ی دیگه معماری رو دوست دارم و درش شکی نیست ولی من و سن و سال و شرایطم مال این کلاسها نیستیم معمار باید بره و بگرده و ببینه و آشنا بشه باید مطالعه کنه باید ساعتها بشینه و طرح بزنه حالا من کدومشو انجام میدم؟ هیچکدام  
22 فروردين 1392

بدون عنوان

ای بابا من رو چه به دانشگاه رفتن امروز هم کسی نیست که از پسری نگهداری کنه ، باز هم غیبت.................... مامانم هم بنده خدا گناه داره برای یک ساعت کلاس بخواد 100 کیلومتر بیاد و بره...... خدایا خودت آخر و عاقبت این درس خوندن ما رو ختم به خیر کن.  
18 فروردين 1392

بدون عنوان

اولین روز غیبت خوردم. امروز هیچکسی نبود که پسری رو بزارم پیشش ، شازده هم که دیشب گفت میخوام برم مدرسه ولی صبح حاضر نشد از خواب دست بکشه و کلا همه برنامه های امروز به هم ریخت  و من الان حیرونم حوصله هیچ کاری رو ندارم...................
17 فروردين 1392

بدون عنوان

مثل همیشه سخت.................... فرو بردن بغض................. همسری همین الان تماس گرفت و گفت که ماشینش اومده و داره راه می افته برای تهران...... خدا پشت و پناهت باشه مرد من ، همسرم ، عزیزم................
15 فروردين 1392

سال جدید

سلام اصولا پست های این وبلاگ سلام و علیک نداره ولی خب سال جدید و پست جدید باید سلام کرد ان شاالله که امسال سالی پر از خیر و برکت و شادی و سلامتی برای همه باشه . آمین. دو سال قبل که تعطیلات رو در کربلا بودیم وقتی برمیگشتیم یه حال و هوای جدیدی داشتیم ولی امسال کلا بی برنامه بودیم و خودمون هم متوجه نشدیم که چه کردیم مسافرت که نشد بریم ، یه روز چمدونهامون رو بستیم و راه افتادیم قرار شد بریم اول زمین کوه رو که چند وقته دنبالشیم معامله کنیم و بعد هم شهر به شهر بریم بگردیم تا استانهای مجاور ولی خب بعد 3 روز بودن توی کوه و کمر برگشتیم خونه ، همسری گفت چمدونها رو باز نکن میریم ولی قسمت نبود ، آقای همسر روزهای بعد رو هم هی رفت کوه و ...
14 فروردين 1392

بدون عنوان

هنوز کارهام تموم نشده گل پسرم مریض شده و الان خوابه دیگه به حموم کردن نمیرسه. جناب آقای همسر هم بعد از اینکه راه پله و پارکینگ رو شسته همین الان تشریف بردن برای خرید ماشین ظرفشویی ، هر چی بهش گفتم بیخیال نشد. امشب کل قوم شوهر میهمان من هستن ، ماهی ها رو بردم دادم مادرشوهر درست کنه چون جا نداشتم . پیشاپیش عید همه دوستای گلم و هموطنان نازنینم مبارک ، ان شاالله سالی سرشار از خیر و برکت و شادی برای همه باشه.
30 اسفند 1391

بدون عنوان

خدایا برای همه نعمتهایی که به من دادی سپاسگزارم. این چند روز با تمام خستگیش از بهترین روزهای زندگیم بود . سه شب جشن و شادی شب اول با اینکه قرار نبود هیچ برنامه ای داشته باشیم اما خود به خود همه در کنار هم جمع شدیم و به اسم شب حنابندون جشن گرفتیم و چیزی که قشنگش کرد این بود که خانواده عروس یک ربع مونده به 12 شب اومدن خونه مادرشوهر و خریدهای داماد رو به همراه هدیه های ما آوردن دلیل دیر اومدنشون هم این بود که بندگان خدا تازه از اردبیل رسیدن و شام خورده و نخورده اومدن تا ساعت 2 اونجا بودیم و خیلی خوش گذشت . روز بعدش من دیگه فرصت نداشتم برم خونه مادرشوهر همسری رفت به یکسری از کارها رسید و بعدش اومد ماشین رو تحویلم داد و به همراه برا...
28 اسفند 1391