ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

باز هم تنهایی............

مثل برق و باد گذشت همسری اومد همش در راه بودیم....... بالاخره عروسی با تموم سختیش به زیبایی برگزار شد دخترم شب عروسیش مثل ملکه ها شده بود و روز پاتختی عین یک عروسک خوشحالم که بردمش پیش دوستم همه اینها خیلی زود گذشت و من امروز دوباره تنها شدم از اومدن و رفتن همسری هییییییییییچ نفهمیدم خلاء حضور 57 روزش هنوز توی خونه هست دلم داره میترکه از بس اشک ریختم پلکام حسابی پف کرده همش هم باید مواظب باشم شازده کوچولوی دلنازکم منو نبینه ، طفلی خودش از دیشب بغض داره............ همسری دیشب میگفت این رفت و آمد باید برات عادی باشه مثل اینکه هر روز صبح میرفتم سر کار............ ولی دل رو که نمیشه گولش زد اومد اینجا بنویسم که دلم ...
6 شهريور 1392

مسافرم در راهه

همسری در راه فرودگاه نجفه . عصر پرواز داره به تهران و اگر خدا بخواد نیمه های شب میرسه خونه . این دو سه هفته چند باری همسری توی برنامه کوی محبت شبکه 2 رویت شد و یک بار هم مصاحبه اش پخش شد که من فقط یکی از برنامه ها که بازدید از پروژه شون بود و به عنوان مدیریت داشت حاج آقاها رو همراهی میکرد برای چند ثانیه دیدمش اون لحظه هم این دختر ما همچین جیغ زد داییییییییییییی که من همونش نفهمیدم چی شد. دیشب مراسم افتتاح سنگفرش بین الحرمین بود ، از شب قبل به همسری و تیمش گفته بودن برای افطاری ولی اونها هیچ برنامه ای نچیدن که برن تا دیشب مامانم زنگ زد که قراره این مراسم رو پخش کنن اگه علی آقا هم ...
6 شهريور 1392

کمی آروم...............

با همسری تماس گرفتم که جلسه اش تموم شده بود و داشتن ناهار میخوردن قبل از پرواز جلسه داشتن ، صدامو که شنید گفت سرماخوردی؟ و من نتونستم حرف بزنم . بغضم دوباره ترکید همسری خندید که آروم بشم دیدم نمیتونم حرف بزنم و قرار شد بعدا باهام تماس بگیره تلفن زنگ خورد و دیدن شماره همسری دوباره چونمو لرزوند امروز خیلی لوس شدم خیلیییییییییییی وقتی سلام کردم صدای پر انرژی همسری پیچید توی گوشی (همسری عادت نداره خیلی با کلمات بازی کنه ، تمام عشق و علاقه اش رو در این میدونه که برای ما از هیچ چیزی کم نگذاره و کوتاهی نمیکنه ، کلا خیلی آقای رئیسه ، من هم همیشه سر به سرش میزارم که تو توی رگت هم سیمان و آجر در حرکته. حالا این مدیر با سیاست و پر جذب...
6 شهريور 1392

12 سال.........

سه شنبه        30/مرداد/1380   یکی از بعد از ظهرهای نسبتا گرم تابستون مامان در حال دوخت کوبلن و من هم مشغول حرف زدن با مامان صدای توقف یه ماشین پشت در حیاط شنیده شد و بعد از حرکتش صدای در حیاط اومد فکر میکردم منصور اومده(داداشم) پرسیدم کیه که صدای نا آشنایی اومد چادر سرم کردم و در رو باز کردم یه خانم چشم رنگی که کل صورتش داشت میخندید پرسید مامان هستن؟ شما؟ فلانی هستم! من که نشناختم مامان رو صدا کردم و......................   و من خواستگاری شدم برای برادر اون خانم 12 سال گذشت فردا هم روز شیرینیه باشه برای فردا   ...
6 شهريور 1392

کلا من خودشیفته ام ...

یه چیزی امروز یادم اومد گفتم بنویسم که هر وقت اگه خدای نکرده از دست همسری دلخور شدم با خوندنش به خودم امیدواری بدم عروسی الهام اولین عروسی نزدیکی بود که من هیچ برنامه ای برای لباسم نداشتم . دو تا پیراهن که بهمن ماه دوخته بودم و موقع تحویلش چون خودم نبودم برام گشاد بود که برش گردوندم خیاطی و همش میگفتم نهایت اگر چیزی پیدا نکردم همون ها رو میپوشم . توی این مدت چند جایی که لباسهاشون رو دیگه خیلی قبول داشتم رفتم ولی هیییییییچی پیدا نکردم . اون پیراهن ها هم که خیاطی بودن خیلی ساده بودن ، من هم زدم به بی خیالی و گفتم بزار یه بار هم که شده حرص لباس رو نزنم . حالا جالبه که برای همون ها هم کفش مناسب نداشتم . خلاصه همسری اومد و من هم ...
6 شهريور 1392

این دل من...........

ناجور طوفانی ام..............     پلکام به زور باز میشن............ حالم خرابه.......... یه چیزیه که ولم نمیکنه تلاش میکنم شاد باشم میگم میخندم با پسرم بازی میکنم پر انرژی ام ولی یهو میاد زیر و روم میکنه روزی هزار بار حال دلم رو خراب میکنه خدایا چرا هوامو نداری مثل همیشه.................... ببخشید شرمنده ام خدا میدونم هوامو داری که اگر نداشتی من الان رو پا نبودم به پسرم گفتم فردا از صبح بار و بندیلمون رو جمع میکنیم میزنیم بیرون میبرمت گردش پسری با ذوق گفت مامان فکر خوبیه بیرون ناهار بخوریم قول دادم به پسرم که فردا حسابی بهش خوش بگذره میبرمش شنا میبرمش پارک میبرمش رستوران میریم خرید مدرسه............. ...
6 شهريور 1392

اولین نگاه.....(من این خاطرات رو تمام این 12 سال مرور کردم)

بعد از ظهر چهارشنبه 31/مرداد/1380   من و مهدی (داداش کوچیکه) توی خونه بودیم مامان رفته بود مسجد ختم مهدی پشت پنجره ایستاده و یهو صدام میکنه آبجی بیااااااااا یه پسره با بهرام ... (شوهر خواهرشوهر) اومده تو کارگاهمون مطمئنم خودشه آبجی بیا.... فکر میکردم داره طبق عادتش سر به سرم میزاره آخرش شاکی شد از دستم تا باور کردم بین پنجره و دری که به کارگاه(فروشگاه بابا جلوی خونمونه) دید داشت یه مبل بود که من پامو گذاشتم روش . خودم رو کج کردم تا از پشت پرده توری که مامان برای پوشش زده بود(خونمون به خیابون اصلی مشرفه) سرک بکشم دیدمش برای اولین بار و فکر نمیکردم که اون هم منو دیده باشه میگفت فکر کردم دیدم این خانواده تا اونج...
6 شهريور 1392

دوباره یه چیزی یادم اومد

روز عروسی الهام زمانی که آرایشگاه بودم ، آرایشم تموم شده بود و کار موهام هم دیگه آخرش بود پیراهنم هم پوشیده بودم که یک خانم مسنی که وقت قبلی داشت اومد داخل سالن . وقتی من رو دید با ذوق گفت مباااااااارکهههههه نامزدیه؟؟؟؟ سحر و خواهرش زدن زیر خنده من هم خودم رو لوس کردم و با ادا دستم و آوردم بالاتر از کمرم و میگم خانم به خدا من یه پسر این قدی دارم.... خانمه هم کلی با ذوق و محبت تحسینم کرد و  گفت آفرین دخترم همیشه همینطوری باش همیشه برای شوهرت شیک و خوشگل باش میگفت : چند روز پیش یک آقایی که خیلی هم سن نداشته اومده به شوهرم گفته فلانی برام میری خواستگاری ؟ میگفت شوهرم چشماش گرد شده بود چون طرف خودش زن و بچه داشت حالا یه خوشگ...
6 شهريور 1392

یادته.......

آقاهه یادته امروز برای اولین بار اومدی خونمون یادته وقتی با سینی شربت وارد اتاق پذیرایی شدم فکر میکردی من عروس خانواده ام یادته یه سلام و احوال پرسی ساده کردی و مشغول حرف زدن با داداش مسعودم شدی من هم از آرامش تو استرسم رو فراموش کردم و راحت پذیرایی کردم و روبروتون نشستم یادته وقتی آبجی متوجه شد که تو من رو نشناختی گفت : علی آقا ! م...خانم سال دوم دانشگاهن.... یادته شوک بهت وارد شد قیافه ات دیدنی بود نگاهت یادمه داشتی با داداش حرف میزدی همچین یهو برگشتی و میخ شدی رو من یادته وقتی تنهامون گذاشتن که با هم حرف بزنیم تو چقدر باعث خنده من میشدی تا حدی که وقتی رفتی به بچه ها گفتم نمیدونم این پسره چرا هی جوک میگفت همش حرفهای...
6 شهريور 1392