ღ♥ღدلخوشی ها کم نیست ღ♥ღ

بدون عنوان

1391/11/7 18:31
نویسنده : یه مادر
254 بازدید
اشتراک گذاری

خدایا شکرت

بالاخره تموم شددددددددددددددددد

امروز پروژه ام رو تحویل دادم

48 ساعت (منهای 6 ساعت که کلا خوابیدم) بس کار کردم و چشمام کور شد و گردنم شکست

و مهره های کمرم باز شدابلهاینجوری ام شدم

معدل این ترمم خیلی پایینه ولی همسری میگه خیلی هم خوبه

دیروز به پسری قول دادم که امروز حساااااابی براش وقت بزارم ، ساعت 2 که کار دانشگاه

تموم شد رفتم دنبال پسری(مدرسه پسری با دانشگاه من 100 متر فاصله داره)

بردمش رستوران و کباب کوبیده بهش دادم که از قبل قولش رو ازم گرفته بود ، خودم هم مثل

مردها که میرن رستوران همه چی سفارش میدن زیتون و سالاد و ......سبزی پلو و ماهی و....

عین قحطی زده ها نشستیم غذا خوردیم (جای همسری بسیار بسیار خالی بود)

پسری آب خواسته بود وقتی بطری رو بهش میدم میگه مامان ممنونم میگم خواهش میکنم

میگه هم واسه آب هم اینکه من رو برای ناهار دعوت کردی رستوران بغل

قبل از ظهر خواهر شوهر کوچیکه خواسته بود هر زمانی فرصت شد با هم بریم خونه اونها

رو که در حال ساخته ببینیم چون چند تا سوال داره

بعد ناهار به خواهرشوهر زنگ زدم و گفتم اگه میخوای بریم پسر کوچیکه رو حاضر کن یه توپ

هم بردارین تا ما بیاییم دنبالتون ، خلاصه با اونها رفتیم خونه شون رو دیدیم که خیلی بزرگه

و دلبازه ، محمدرضا و محمد طاها هم کلی بازی کردن بعدش گفتم بیایین ببرمتون پارک

فوتبال بازی کنید ، که البته توی پارک خیلی سرد بود و باد میزد و زود زدیم بیرون و بنده چون دلم

چایی میخواست و از طرفی پسری هم دوست داشت با پسرعمه بازی کنه گفتم بریم خونه

مادر شوهری که رفتیم و به قول مامان سرفرازش کردیم و الان هم دیگه با تنی خسته و داغون

توی خونه ای فوق العاده به هم ریخته و هپلی نشستم

پسری منتظر نشسته بعد از چند روز با لب تاب بازی کنه

فعلا برم.............

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مــــــــــــــــلی
8 بهمن 91 19:32
وایی جه خوشی بهتون گذشته ایشالله همیشه خوش باشین من که دلم قنج رفت


فدایت خواهری