من ماندم و پسرم والبته همسری که دور از ماست....
سلام
از امروز این وبلاگ فقط برای دلنوشته های من برای خودم ..................
دیگه جوانه ای وجود نداره و این هم قسمت ما بود . به گفته یکی از دوستان که ماما هستن
از اونجایی که من قبل محمدرضا دو تا حاملگی منجر به سقط داشتم(پوچ بود) این دفعه رو هم
به عنوان سومین در نظر میگیرند و این یعنی برای داشتن فرزند دوم باید مشاوره ژنتیک انجام بدیم
و حتما تحت نظر پزشک باشم چون ممکنه به خودم آسیب جدی برسه. و اینگونه شد که بنده تا حد
زیادی قید داشتن فرزند دوم رو زدم .
خیلی برام جالب بود توی این یک هفته عشقم و وابستگیم به محمدرضای نازم چندین برابر شد .
حالا دیگه یقین دارم که محمدرضا فقط و فقط هدیه و نعمتی بوده که خدا در شرایط سخت زندگی
به ما بخشیده . میخوام تمام لحظه هامو به پای پسرم و همسرم بریزم . میخوام در کنار پسرم
درسم رو ادامه بدم نه برای خودم بلکه به خاطر وجود پسرم . حالا که پسرم از آب و گل در اومده
دیگه حس مادری بین ما غالب نیست ما بیشتر مثل دوتا دوست هستیم (به خصوص وقتی دعوامون
میشه
) در نبود همسری ، محمدرضا برای من یه تکیه گاهه .
خدایا کمکم کن برای ساختن و داشتن زیباترین لحظات..............

من ماندم و پسرم والبته همسری که دور از ماست....
